تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387


 

 

سلام به همه عزيزان دلم

همين طور كه توي سرود جدائي گفتم دفتر زندگي پرستوي افقم بسته شد

عمرش كوتاه بود اما پر از تجربه هاي تلخ شيرين بود

اين دفتر با عشق شروع شد با عشقم به پايان رسيد

يه روز با يك سلام شروع شد حالا هم با يك خداحافظي به پايان مي رسه

پرستو وقت كوچ كردنشه

بايد بار سفرشو ببنده و از اين ديار رخت ببنده

دلم نيومد اين كودك نوپا رو براي هميشه ببندم

براي همين كوچ كردم به يك ديار ديگه

خوشحال ميشم بهم سر بزنيد

پرستوي افق

http://kocheparastoooo.blogfa.com/

 

 


 

10:52  | پرستوي دلشكسته   | 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

سرود جدایی
 

چه غریبانه می‌نماید نوای این دوری بزرگ. این همه فاصله میان من و تو،

 با کدام قدم‌ها پیموده می‌شود؟
وقتی که نه پایی برای رفتن است و نه نفس‌هایی که خسته از

جستجوی تو،به شماره افتند
من هم‌چنان در این تنهایی تاریک، در این هوای بی‌کسی، منتظر،

 چشم به راهی دوخته‌ام که انتهایش غروب خورشید سوزانی است، که آتش

 فراق تو رابه تصویر می‌کشد. و چه خوش می‌سوزد این دایره‌ی حیران
ای آن‌که دلم امشب هوای بودنت را بهانه کرده، بدان! که فرصت بودن و

 بوییدن محدود است و زمان هم‌چنان در حسادت نزدیکی میان من و تو،

عقربه‌هایش را تندتر می‌چرخاند تا شاید این فاصله‌ را دورتر،

و نقطه‌ی پایان را نزدیکتر کند
چه می‌شد اگر زمان و مکان نبود تا نه فرصت کمی در میان باشد و

نه فاصله‌ای طولانی در پیش
چه می‌شد اگر که سرنوشت بازی دیگری را رقم می‌زد: بازی بودن

 و دیدن نه بازی کودکانه دویدن و نرسیدن...
که من اکنون نه توان کودکی‌ام باقی است و نه آن رویاهای پریدن.

بال‌هایم بریده، بر روی این زمین ناباوری،
در تحیرم که چه شد که شبانه، شبیخون دهشتناک این سرنوشت،

 میان من و تو، جدایی انداخت و زمان مرا با خود برد،‌

تا همیشه رویای رسیدن به تو، همانند رویای بازگشت به گذشته،

همانند یک سراب سرد باشد
دست‌هایم خالی، به بالا گرفته‌ام که بدانی تهی است از هرآنچه که پیش از

 این داشته‌ام و تو میدانی که مقصود چیست
به من نگاه کن! به این دفتری که سراسر سرود جدایی است.

به این قلم بنگر که تنها برای گفتن دردهایش می‌لغزد. و به این دستان تهی،

که جز نبودن و نداشتن، کلمه‌ی دیگری را به یاد ندارد

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
دوست دارم آن زمانی بنویسم که تو را در آغوش گرفته،‌

 سپیدی آخرین ورق این دفتر بی‌جلد راپر از لکه‌های جوهر مملو از بودن و

دیدن و رسیدن کنم.

ورق‌ها رو به اتمام... و تو در آن ناکجایی که نمی‌دانم چیست.

 اما می‌دانم که هر اندازه من از تو دور هستم، تو به من نزدیکی

 


 

13:30  | پرستوي دلشكسته  

جمعه شانزدهم فروردین 1387

به خدا پرنده بودن بهتر از این حال زاره
 

به خدا پرنده بودن بهتر از این حال زاره

آسمون مث زمین نیست راه بن بستی نداره

اگه شد یه روزگاری منم از قفس پریدم

به همه می گم که بی تو یه روز خوشم ندیدم

خوشی هام تاوقتی جون داشت که تو بودی درکنارم

حالا بی تو نازنینم من که روز خوش ندارم

می دونم که تو نخواستی بری و منو تنها بزاری

جای عشق توی وجودم گلای غم رو بکاری

رفتی و قلب من اینجا زیر پای غم لگد شد

همه می گن اشکای من واسهء عشقم هدر شد

من می دونم که وجودم لایق وجود تو نیست

صدای همیشه خستم لایق سکوت تو نیست

مهربون بگو که تا کی مهمون قفس بمونم

به خدا برای چشمات تا ابد با عشق می خونم

می خونم تا که بیای و د ستای تو رو بیگیرم

شایدم برای دوریت یه روز از غصه بمیرم

تو بگو که من بمیرم یا هنوزم هست امیدی؟

می خوام از امید بخونم لحظه ای که تو رسیدی

 


 

10:17  | پرستوي دلشكسته  

جمعه نهم فروردین 1387

تو نیستی که ببینی...
 

تو نیستی که ببینی
 
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
 
در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...

از فریدون مشیری


 

10:26  | پرستوي دلشكسته  

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

سال نو همگی مبارک
 


 

14:26  | پرستوي دلشكسته  

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386


 

 

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم

دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود. 
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود. 
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد. 
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود. 

تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟.......تنها. 
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم. 
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند، 
درها عبور غمناك مرا مي جستند. 
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم. 

ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي. 
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت: 
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه  
تپش هايم. 
من از برگ ريز سرد ستاره ها گذشته ام 
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم. 
دستم را به سراسر شب كشيدم ،  
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد. 
خوشه فضا را فشردم، 
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد. 
و سرانجام  
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم. 
 
ميان ما سرگرداني بيابان هاست. 
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست. 
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.  
 
سهراب


 

10:38  | پرستوي دلشكسته  

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386

سلام ای کهنه عشق من
 

 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر نظرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

 


 

10:40  | پرستوي دلشكسته  

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386


 

 

هنوزم در پی اونم  که می شه عاشقش باشم

مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم

 

هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

 

هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه

نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه

 

می گن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس

من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا باشه

 

هنوزم در پی اونم که اشکهامو روی گونم

با اون دستهای پرمهرش  کنه پاک و بگه جونم بگه جونم

 

نکن گریه منم اینجام  بزار دستهاتو تو دستام

تو احساس منو می خوای منم ای وای ترو می خوام

 

خدایا عشق من پاک درسته عشقی از خاک

                        منم اون عاشق خاکی  که از عشق تو دل چاک

 


 

13:46  | پرستوي دلشكسته  

شنبه سیزدهم بهمن 1386


 

آن دم که باران می بارید وقطره های آن برروی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پراز

محبت و عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ،قطره اشکم است که ازچشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیرباران میرفتم

بدون هیچ چتروسرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو

 را احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمانم سرازیر شد

قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ،

همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر

گونه های من میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که درزیر

آن ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر

گونه های من می ریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی


 

20:30  | پرستوي دلشكسته  

یکشنبه هفتم بهمن 1386


 

هر چيز در دنيا شبيه خودش فکر ميکند . شبيه خودش زندگي ميکند .

شبيه خودش مي انديشد. من هم شبيه به خودم به خودم فکر ميکنم .

شبيه خودم عاشق مي شوم.شبيه خودم گريه مي کنم.باور کن من چيزي

 جزخودم نيستم که مي خواستم همان باشم که تو مي خواستي.
زمان که از کنارم گذشت تازه فهميدم چيزي که دست هاي گذشته ام را پر

 از اتفاقسربلندي مي کند همين ماندن کنار خويشتن است.

خيلي دوست داشتم دفتر آسمان را با برگ هاي پر از ستاره اش براي تو

ورق بزنم و مهتابي ترين شعر را براي تو بسرايم.

هميشه در من تنديسي به نام ترس بود ترسي به نام نديدن تو.

باور کن هميشه رويا هاي آدمي نه انتها دارند نه آغازي که بتوان آن ها را

کم رنگ يا ازياد برد .ناگزير بودم در اين باران از همه سو ، زير چتر

رويا هايتدوستت دارم ها را قدم بزنم.آه چه زيبايي سبزي دنياي مرا

 نفس مي کشد.
دلم ميخواهد هيچ متن نگفته اي سطر هاي فکرم را خط خطي نکند.
عشق من ؛ عشق تکرار نامکرريست.مثل ريزش باران مثل تو که وقتي

در من جاريمي شوي عطر تمام گلهاي دنيا در تنم ،گلدان هاي خاطره را

بيدار مي کند.

عشق مثل ديوانه ايست که از درخت حس با لا مي رود و از بالاي درخت

 براي اتفاق زلالش که همان معشوق باشد سرخ ترين سيب را مي چيند.

مي دانم از عشق سطر شدن شايد کار من نباشد اما عاشق به قول  سهراب ،

مثل يک ماهي است که در درياي دچار گرفتار است.
شادابي ِ بي وصفي با من راه مي رود ؛ زيرا تو با نگاه هاي زمستان زده ات

  سردي هزار دي را به من هديه کردي.
شادابي ِ بي  وصفي کنارم جاريست زيرا تو با ماندن رو به رفتنت عميق ترين

 دره زخم را در  اين کوه هميشه عاشق ماندگار کردي.به لحظه هايم خنديدي

و مثل حجم نمک بر زخم دهان باز کرده ام انگشت گذاشتي.هميشه دستهاي

مسموم خيانت از پشت کوه اعتماد را خنجر زده است .بغض کبودي گلويم را

 خيس درد کرده است .

چشم هايم پراز فانوسک هاي روشن اشک اند.

روحم در تنم به خلسه اي عجيب فرو رفته است.
نمي توانم ابر بيانم را بر سرزمين گفتن ببارانم و از سوئي ديگر نمي توانم

سنگيني سکوت را در کنار خودم اعتراف کنم.
قلبم آن لخته لجن نرم بوي تعفن عشق تورا گرفته...
فکر نمي کنم يک بار ديگر تحملم کناربرود و آن حس دوباره عاشقي

 دستم را بگيرد.

حتي اگر دوباره عاشق شوم.کاري کردي که هر کجا قدم مي گذارم چشم هايت

 رو به رويم را پر ميکند از شکل سليس خودت.گويي عشق فرمان داده به تو

 فکر کنم خوب من باورکن

 چه بخواهيم چه نخواهيم زمان دانش غريزي اش را در انسان به تماشا

مي گذارد؛ يعني زمان نه منتظر من نه منتظر تومي ماند .

زمان روي انتظارما پا مي گذارد وما روي همديگر.راستي کدام يک زودتر

 به مقصد مي رسيم ؟

من يا تو يا زمان؟

 


 

20:5  | پرستوي دلشكسته