نیمه شب آواره و بی حس و حال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از آن عشق نافرجام دو سه سالي می
گذشت
دو سه سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد، خاطرات اولين ديدار را
آمد،هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و با خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم, دل زیباست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو ویران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
گفت من تورا بس دوست میدارم بدان...
شوق وصلت را به سر دارم بدان
باتو شادی میشود غم های من
باتو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
دیده جز بر روی او بینا نبود
خوبیه او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی تاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
روزگار طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرتو رنج فراوان بود و بس
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
باد نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب ازغم شدم
زره زره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخرین یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود..
عشق دیرین را گسسته تاروپود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهیه بیچاره اما مرده بود






