تبليغاتX
لالایی های يك دل پاییزی

لالایی های يك دل پاییزی



نیمه شب آواره و بی حس و حال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال

از آن عشق نافرجام دو سه سالي می گذشت
  دو سه سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد، خاطرات اولين ديدار را

آمد،هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
 خسته جان بودم که جان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
 وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر
 دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و با خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم, دل زیباست دل
 بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو ویران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
  گفت در عشقت وفادارم بدان
  گفت من تورا بس دوست میدارم بدان...

شوق وصلت را به سر دارم بدان
 باتو شادی میشود غم های من
 باتو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده
 دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده

 دیده جز بر روی او بینا نبود
 خوبیه او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی تاق بود

  روزگار اما وفا با ما نداشت
روزگار طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس
حسرتو رنج فراوان بود و بس
 بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
 با من دیوانه پیمان ساده بست
 ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
 این خبر ناگاه پشتم را شکست

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
 با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

باد نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب ازغم شدم

زره زره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
 سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر
 بعد از این حتی تو اسمم را نبر
 خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
 دیشب از کف رفت فردا را نگر
 آخرین یک بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود..
 عشق دیرین را گسسته تاروپود

گرچه آب رفته باز آید به رود
 ماهیه بیچاره اما مرده بود


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 15:16  توسط پری قصه ها   | 



چند صباحي چشمانم را بر روي هم ميگذارم

سفر مي كنم به سوي كوچه باغ خزان زده خاطراتم

یک عمرعاشق این فضای رویایی پاییزیم

فصل طلایی محسور کننده من

زیباترین فصل خداوندی در پس چشمان من

آه خدايا هيچ نقاش ماهري نميتواند

اين همه زيبايي شكوه عظمت پاييز رو به تصوير بكشد

آه خدایا یعنی کسی هم هست

که عاشق این فضای مملو از احساس پر از رمز راز نباشه

در این کوچه باغ پاییزی با این رنگ آمیزی زیبای درختان خزان زده و

گل هاي شب بو اقاقي

اگر دچار مرگ احساسم شده باشم....

با ديدن اين باغ خزان زده و گل پونه هاش به اوج احساس زیبایی میرسم

آه خدایا حالا یه پرستو هستش و یه قلب پر از احساس

از این نقاشی محسور كننده طبیعت

ببين چه زيبا نسيم پاييزي باهرچرخشش شاخه ساران روبه رقص درمي آورد ...

ببين چه عاشقانه نسيم پاييزي برگ هاي خزان زده را در آغوش ميكشد

و به آرومي رقص كنان به زمين مينشيند

دلم ميخواهدغرق شوم در اين درياي خزان زده عشق

به يك خواب ابدي بپيوندم در ميان اين برگ هاي پاييزي

روياي پاييزي من گوش فرا ده به  صداي خش خش برگ هاي پاييزي

ببين چه عاشقانه با هم نجوا ميكنند....

چشمانم را به آرومي ميبندم

تا با تمام وجودم بوي خاك خيس خورده را احساس كنم

دلم ميخواهد اين كوچه باغي كه در آن قدم گذاشته ام بي پايان باشد

دلم ميخواهد زماني به پايان آن برسم كه ديگر چشم از اين دنيا فرو بسته ام

و پاييز افسونگرم آخرين فصل زندگي ام باشد....


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 20:21  توسط پری قصه ها   | 


برو که دیگرتو را لایق قلب پاکم نمیدانم

تو دیگر برایم مفهوم یک عشق واقعی نیستی

برایم دیگر همیشگی نیستی ، ماندنی نیستی

برو که دیگر دوستت ندارم ،

راستش را که بخواهی دیگر دلم را به تنهایی هدیه داده ام

برو که دیگر برایم عزیزترین بهترین نیستی ،

قلب بی گناه من بازیچه دستهای تو شد ، تو دیگر برایم هیچکس نیستی

دیگر به وجودت هیچ نیازی ندارم ،

چون به جز غم دلشکستی هیچ چیز دیگری برایم به ارمغان نیاوردی

تو ارزش عشق پاک بی ریای مرا درک نکردی

با خودخواهی تمام عشق پوشالی خویش را به من تحمیل کردی

عشق را مقدستر پاکتر از آن میدانم که تو را معشوق خودم بدانم

دگرباره التماس نکن که دیگرجنس قلبم از سنگ شده است

دلم برای یه لحظه آرامش و تنهایی تنگ شده است .

برو که ارزش من بالاتر از تو است ،

تمام غصه های دلم از عذاب لحظه های با تو بودن است

فراموشم کن که من رفتنی هستم ،

در گوشه ای تنها و خلوت دلم ماندنی هستم

با من نمان که دیگر هیچ احساسی به تو ندارم

التماس نکن که دیگر هیچ علاقه ای به تو ندارم

برو که دیگر تو لایق قلب پاک نیستی ، برو که تو دیگر برایم هیچکس نیستی


 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 23:44  توسط پری قصه ها   | 


امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

می خواستم ببوسمت اما دلم گرفت

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !

از لحظه ای که هق هق ِ هر روزه ی مرا

بگذاشتی به روی دو لب ها ، دلم گرفت

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

می خواهمت که بار ِ دگر گرم تر ز پیش

می خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 12:21  توسط پری قصه ها   | 

 
وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد...

وقتی زمین آرام می شود از تمام تلاشها ،
 
وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد

وقتی که با ستاره ها و خلوت شب تنها می شوی،
 
آن وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.

پیامی که پر است از عطر یاس و نرگس ؛
 
پر است از قطره های ناب گلاب و پر است
 
از لحظه های شیرین پرواز شب است و سکوتی دل انگیز و پر از راز.

رازهایی آبی ، سبز و سپید. شب است و خلوت من با خدا
 
"نمی دانم چگونه ازاین خلوت بنویسم؟! " تا می نویسم :
 
من با خدا اشکها سرازیر می شود.
 
 آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟

خدایا ! کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای
 
 دوستی دراز شده بود بگیرم ، لمس کنم و ببوسم ! 
 
کاش دستهای تو لمس کردنی بود....

کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانترو
گرمتر
 
ازآغوش مادراست بگذارم و زار زار گریه کنم

برای خودم
برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم
 
برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم

برای تمام یا کریم هایی که از روی دیوار پراندم
 
برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است.

که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟

خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و
 
مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم ؛ غرق نشدم و گم نشدم

خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری ،
 
دلم یکجوری می شود؛یکجورخیلی خوب،خودت که بهترمی دانی

می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم ؛ می خواهم با عشق دوست باشم

می خواهم دستهای ایمان را ببوسم ؛ می خواهم آب را لمس کنم ؛
 
می خواهم آبی شوم....

خدایا!دستم رابگیر!اگرتوگیریشان،من می افتم،می شکنم ومی میرم

خدایا !دوستت دارم....آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟خودت بهترمی دانی

پس شب به خیر خدای مهربان من

بگذار با صدای فریاد گونه باز بگویم که ....

  دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 18:46  توسط پری قصه ها   |