مدرسه عشق
مدرسه عشق
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم.
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا اي
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی،زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم –
کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
ادامه مطلب
7:42  | پرستوي دلشكسته
|
امشب از آرزو پُرم ؛ ای کاش .....
می شد از آرزو ترانه نوشت ....
و برای رسیدن مهتاب .....
از ستاره تا سپیده جاده کشید ....
کاش در چشمان خسته ی من ....
یک کوی عاشقانه می خندید .....
آه ؛ این جا ستاره ها سردند ....
هیچ کس در هوای عاطفه نیست ......
و کسی نیست تا بگوید باز ....
مَردم شهر قلبشان سنگی است ....
آه ؛ ای کاش شط دل بودم .....
می چکیدم درون آدم ها ....
و صدا میزدم :
بیايید آی آدم ها ؛ عشق آورده ام برای شما
9:56  | پرستوي دلشكسته
|
اشك
12:40  | پرستوي دلشكسته
|
تقدیم به بهترینم
8:54  | پرستوي دلشكسته
|
گم گشته
بگذار ستاره ي گم گشته ي آسمانت
فرياد کند تو را
تا در اين ازدحام بي رحمانه
تصوير تو نمايان شود.
بگذار بشکند تصوير شيشه ايي فاصله ها
بگذار غرور سنگي فرو ريزد.
تا آزاد شويم از ناگفته ها.....
به من چيزي بگو زيرا
هر کلمه در انتظار توست
براي تفهيم شدن.
بگذار روح تازه ي تو
براي هر فصل جوانه هاي عاشقانه زند
تا تکرار شود حضور دوباره ي توبراي پروانه ها....
ببين که دردي در ما بيداد مي کند
پس بيا و بگذار
دردها در شمارش لحظه ها هدر شوند
و خاطرات خاکستري به خواب ابدي روند
زيرا خورشيد ما در انتظار طلوع بي تابي مي کند
و چه باک از اين همه ترديد
که غروب چه وقت خواهد رسيد
بگذار معجزه ي توقانون تلخ حقيقت را بشکند
8:50  | پرستوي دلشكسته
|
تقدیم به تو ...
9:6  | پرستوي دلشكسته
|
درد دل
با من بگو درد دلت
با من بگو ساز دلت
آه دلم را ببین که بی تو چه باشکوه می نوازد
من شدم شبنم لغزیدم ز چشمان غم
بشنو صدای قلبم که باز از فرو ریختن می گوید
لمس کن دست سردم را که بی تو گرمی ندارد
با توام ولی با تو نخواهم ماند
درد نرسیدن سنگین نیست
درد خواستن و گذشتن سنگین است
بار غم تقسیم کن
من هم خواستم
من هم لایق این غمم
نگاهم بی تو نوری ندارد
نور دو چشمانم توئی
به تو گفتم این عشق تا ندارد
جاودانه دوست داشتنیه من
صبر نوح از خدا طلب کردم
بی توام اما با تو زنده ام
جسمت ازآنم نیست روحت شدم
دستم از سنگ رود خروشان جدا کردم
با شوقی سرشار از رسیدن به سوی آبشار رفتم
پرت شدم
فشار آب قلبم را فشرد
سنگ سخت قلبم را شکست
فکر کردم دلم در انتهای آبشار انتظارم را میکشد
آه آه دلم نیست!!!!!!!!
ای آب خروشان دلم را به تو سپرده بودم
آبشار گفت:
دلت را بر نخواهم گرداند؛
گفتم: چرا؟؟
گفت :آنقدر پاک و زلال بود که با من یکی شد
گفتم :مرا هم با خود یکی کن
گفت :تو به زلالیه دلت نیستی
گفتم :می شوم
گفت : بدرود
گفتم :صبر کن ، خواهشی دارم
برگشت و نگاهم کرد
گفتم :
حالا که با دلم یکی شدی؛ خود دلم هستی
برایت هدیه ای دارم
با فشارآب خروشانت دلم را فشردی
با سنگ سختت آنرا شکستی
خون پاک وسرخم تقدیم تو
گریستم ، قطره اشکی همراه قطره خون به او دادم
آنرا بوسید و ناپدید شد
از آنروز هر روز به آبشار می آیم
که شاید باز او را ببینم
گوئی که مرا میبیند و پنهان میشود
اما قلبم قطره خونش را حس میکند
میدانم که همین نزدیکی هاست
میدانم که او هم مرا میخواهد
آه که رود خروشان مارا از هم جدا کرد
13:36  | پرستوي دلشكسته
|
آینه
مي بينم صورتمو تو آينه
با لبي خسته مي پرسم از خودم
اين غريبه كيه؟از من چي ميخواد؟
اون به من يا من به اون خيره شدم؟
باورم نميشه هر چي ميبينم
چشامو يه لحظه رو هم ميزارم
به خودم ميگم كه اين صورتكه
ميتونم از صورتم برش دارم
ميكشم دستمو روي صورتم
هر چي بايد بدونم دستم ميگه
منو توي آينه نشون ميده
ميگه اين تويي نه هيج كسه ديگه
آينه ميگه تو هموني كه يه روز
مي خواستي خورشيد و با دست بگيري
اما امروز شهر شب خونت شده
داري بيصدا تو قلبت ميميري
ميشكنم آينه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آينه ميشكنه هزار تيكه ميشه
اما باز تو هر تيكه اش عكس منه
عكسا با دهن كجي بهم ميگن
چشم اميد رو ببر از آسمون
روزا با هم ديگه فرقي ندارند
بوي كهنگي ميدن تمومشون
13:54  | پرستوي دلشكسته
|
کلبه تنهایی

8:4  | پرستوي دلشكسته
|
رویا

8:54  | پرستوي دلشكسته
|
تقدیم به مادرم

8:49  | پرستوي دلشكسته
|
گل آزادی

7:56  | پرستوي دلشكسته
|
آزادی
مي خواهم پرنده اي باشم وازسرزمين مدنيت پرگيرم وبه
ديارهاي نوراني وافقهاي روشن سفركنم.
مي خواهم گلي باشم ودربهاري سرخ وآتشين به دست تواز شاخه
مي خواهم پوپكي باشم وبه جستجوي تو همه بادها را بپیما نیم.
اشكي باشم وشبي ازديدگان تاريخ فروريزم.
دوست دارم گريستن رادرآستانه باغي كه بانرگسهايش عطرنگاه
تو وزيدن مي گيرد وآهي راكه درآيينه تصويرتو گم ميشود...
من تورا درميان خوشه ها ميجويم،پشت پرچين ها،دردل
كشتها،در دهانه دلتاها،وقتي كه تبسم نسيم را در زايش
نسترن مي بينم،وقتي كه شبي رابا ياس ها مي گذرانم وپشت
بلور خانه اشك 2ركعت نماز مي خوانم وغير از نور در شبانه
آيينه هايم نيست،من تورادر غرفه سرودها می جویم و در
زمزمه دودها در رقص تگرگ ها وهلهله برگها
7:51  | پرستوي دلشكسته
|
تنهایی
من راهی را می روم که همگان رفته اند
و آسمان صبوری را می بینم که هنوز
نگاه های حریصانه زمین را تحمل می کند من راهی را می روم که دیروز
کسی ازآن عبور کرده است و به گدایی می اندیشم که دیروز
نیز سکه های ترحم را در جیب نهاده است
از زیر درختی عبور میکنم و برگ خشک شده ای را زیر پا می فشارم .
برگی که دیروز نیز زیر پای فشرده شده است
من راهی را می روم که همگان رفته اند
اما مانند همگان بی اعتنا از کنار کوچه ها نمی گذرم
من
به یک پس کوچه تنها سلام می دهم
و
تنهاییش را قصه میکنم
و برای تمام آدمیان میخوانم : میخوانم
غمین و ساکت و سردی دل من
سرا پا حسرت و دردی دل من
بگو آخر تو در این شهر غریب
به دنبال که میگردی دل من ؟
************************************
هوای گرم خوزستانی ای دل
غروب تنگ آبادانی ای دل
شبیه کولیان خانه بر دوش
همیشه بی سرو سامانی ای دل
8:32  | پرستوي دلشكسته
|
گل رز
9:27  | پرستوي دلشكسته
|
شمع

9:11  | پرستوي دلشكسته
|
رسم زندگی
|
چه بسیارند شایستگان زندگی که
می میرند ، چه انبوه سزاواران مرگ که می زیند .
ای تلخ کامی ژرف ، تاریک ، شگرف ، خون ماسیده ی عاشقان بر
سنگ سفید ماه ، رنگ پاشیده ماه بر پیکر کشتگان .
چه بسیارند شکارچیان آدمی ، چه فزونند دست های خائن فرو شده
در خون ما درو می کنند .
می روییم ، برحذر می دارند می جوییم .
تقدیر من چنین بود ، تقدیر من به چنگ در گریبان زشتی فرو بردن بود .
آنگاه که بهار با ابریشم باران فرو می ریخت و دو ستاره زلال بر سینه پری
دریایی می روییدند تقدیر من چنین بود تا ریگها را از الماس ها جدا کنم . |
ما گدایان خیل سلطانیم شهروند هوای جانان
بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب نهند آنیم
گر برانند وگرببخشایند ره بجای دگر نمیابیم
دوستان در مقام صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاگران بستانیم .
حتما نظر بدهید
8:53  | پرستوي دلشكسته
|
گل عشق
12:30  | پرستوي دلشكسته
|
در سراشیبی و پیچ و خم سرنوشت نمی دانم
نمی دانم به کجا رهسپارم و به کدام امید گام بر میدارم
همینقدر می دانم که طاقت رفتنی نمانده وماندن صعب و محال است
چه باید بکنم گردن از بار گذشته شکسته و پشت از سنگینی آن خمیده
محنت ایام خردم کرده
که حتی یادآوری آن در خاطرم بر بار اندوه می افزاید
پای در گل فرو مانده ورفتن محال
نه زمین سخت که بر آن بایستم نه خاک سرد که نفس قطع کنم
زنده و زنده بگور در گور زندگی حیران و اسیر
من در این سیاه بازار وحشتناک و این زمان جلاد
نه امیدی دارم نه دلبستگی0
آنقدر به دل کندن نزدیکم که یک نفس فاصله است وآنقدر از دنیا دور که
نفرت دارم از نامش به چه چیز ماندن دل ببندم اینکه روزی زندگی رنگ
دیگر بگیرد دریغ از آن همه آرزو که به هرز رفت
سنگ صبورم به من تو بگو چه زمان عذاب وجدان آنها را بیدار خواهد کرد
و چه زمان لب هایشان به افشای حقایق گشوده خواهد شد؟
هر گاه بر میگردم وبه گذشته می نگرم
افسوس جانگدازی بر لب می نشانم
و هر وقت به راه آینده می نگرم آه بلندم از دل بر می خیزد
آه بلندم از دل بر می خیزد
22:0  | پرستوي دلشكسته
|
یا قائم
21:38  | پرستوي دلشكسته
|