تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385


 

سلام به شما دوستان گرامی

       از امروز تصمیم گرفتم نامه های عاشقانه نیما یوشیج ( علی اسفندیاری ) بنویسم... امیدوارم خوشتون بیاد ...

 

نامه های عاشقانه نیما

 

نامه شماره یک :

18 حوت1302عزیزم

قلب من رو به تو پرواز می کند

             مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان؟

           اگر به تو « عزیزم» خطاب کرده ام تعجب نکن خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار

                 می کنند. عارضات زمان نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده طبیعی را در

خودشان خاموش می سازند.

                اما من غیر از آن ها و مردم هستم. هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده به قلبم بخشیده ام.

                 و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدتهاست که ذهن مرا تسخیر کرده است.

  می خواهم رنگ سرخی شده روی گونه های تو بگیرم یا رنگ سیاهی شده روی زلف تو بنشینم.

                من یک کوه نشین غیر اهلی یک نویسنده گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو که بره و مرغ نگهداری می کنید متناسب است.

بزرگتر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم به تو خواهم گفت چطور.

           اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا امید نوازش تو را به من نمی دهد . آنجا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت مساعد خود را تماشا می کنم.

دوست کوه نشین تو

نیما

 


 

10:22  | پرستوي دلشكسته   | 

شنبه سی ام اردیبهشت 1385


 

سلام به شما دوستان گرامی

       از امروز تصمیم گرفتم نامه های عاشقانه نیما یوشیج ( علی اسفندیاری ) بنویسم... امیدوارم خوشتون بیاد ...

 

نامه های عاشقانه نیما

 

نامه شماره یک :

18 حوت1302عزیزم

قلب من رو به تو پرواز می کند

             مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان؟

           اگر به تو « عزیزم» خطاب کرده ام تعجب نکن خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار

                 می کنند. عارضات زمان نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده طبیعی را در

خودشان خاموش می سازند.

                اما من غیر از آن ها و مردم هستم. هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده به قلبم بخشیده ام.

                 و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدتهاست که ذهن مرا تسخیر کرده است.

  می خواهم رنگ سرخی شده روی گونه های تو بگیرم یا رنگ سیاهی شده روی زلف تو بنشینم.

                من یک کوه نشین غیر اهلی یک نویسنده گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو که بره و مرغ نگهداری می کنید متناسب است.

بزرگتر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم به تو خواهم گفت چطور.

           اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا امید نوازش تو را به من نمی دهد . آنجا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت مساعد خود را تماشا می کنم.

دوست کوه نشین تو

نیما


 

8:39  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385


 


 

8:11  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385


 

Angel

عشق مانند ويلون است موزيک آن ممکن است ٬

قطع شود ولی تارهای آن هميشه می ماند

عشق مانند جنگ است ،

 به راحتی شروع ميشود اما به سختی پايان میپذيرد

عشق تازه از زمين است و عشق کهنه از بهشت

وقتی عشق وجود داشته باشد

هيچ خانه ای کوچک نيست

عشق مانند جيوه در دست است ٬

اگر انگشتان خود را باز نگه داری می ماند

 ولی اگر دست خود را مشت کنی

از ميان انگشتانت فرار ميکند

عشق يعنی حمايت ٬

احترام و علاقه دو انسان به همديگر

 

 


 

8:10  | پرستوي دلشكسته   | 

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385


 

 *زندگی *

زندگی یعنی مسیری رو به آب ، زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان ، زندگی یعنی در ان عاشق بمان

زندگی یعنی کمی و کاستی ، زندگی یعنی دروغ  و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا ، زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز ، زندگی یعنی جهانی رمز دار

زندگی یعنی مهی در پشت ابر ، زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان ، زندگی یعنی فریب میزبان ....

 

* عشق *

عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی  در پی تو در به در ، عشق یعنی  یک بیابان درد سر

عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی  قلبی آماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی  باز می خوانم تو را

عشق یعنی  بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد

عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند

عشق یعنی  تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را

عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را

عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی  در میان برفها

عشق یعنی  یاد آن روز نخست ، عشق یعنی  هر چه در آن یاد توست

عشق یعنی  تک درختی در کویر ، عشق یعنی  عاشقانی سر به زیر

عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی  آرش و تیر و کمان ....

 و چه خوبه این همه عشق رو به خدا داشته باشیم که کسی جز خدا سزاوار عشق نیست ،چون الان همه

     به خاطر هوس به هم عشق می ورزند . بچه ها یادتون باشه هیچ کس لیاقت عشق شما رو نداره چون اگه

      داشت هیچ وقت ................ ( و در این نقطه چینها معنای زیادی هستش .)


 

12:27  | پرستوي دلشكسته   | 

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385


 

 

يک امید تازه داشتم بر باد شد

خانه ایی آباد داشتم بر بادشد

چشم مستان خواستم رسوا شدم

قلب عاشق داشتم بر بادشد

هر چه نالیدم نبد فریاد رس

شرح پیروز داشتم بر باد شد

با خدا گفتم هزاران درد دل

خود چه امید دوایی داشتم بر بادشد

نیست امید رهایی یاربا

راه بازی داشتم بر باد شد

همرهان راه دل تنها شدم

کاروانی داشتم بر باد شد

بارالها یک ره رستن نشان دل بده

هرچه من ره داشتم بر باد شد

مانده ام در کار خود وا مانده ام

انتظار یک تبسم داشتم بر باد شد

 


 

14:41  | پرستوي دلشكسته   | 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385


 

 

دیروز گریستم

.دلم می خواد بفهمی

.دیروز تا می توانستم برای خودم گریه کردم

،دیروز گریستم

برای تمامی روزهایی که گرفتار،  خسته و یا عصبانی بودم

برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم

برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی،  بی احترامی و جدایی از خودم شده و

،موجب شده بود،  انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که

.خود نیز همان رفتار را با خودم داشته باشم

،دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم

برای تمامی خواسته هایی که میسرنشد و

برای تمامی کارهایی که فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب

.آن در خودم جز خلاء روحی،  درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود

.دیروز گریستم

.چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد

،دیروز گریستم

به این خاطر که رنجیده بودم،  به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر

که من ِ  رنجور راهی نداشتم

.جز این که در،  دردی عمیق فرو روم

.زمانی که در این درد فرو می روی،  رنج تو را بیدار می کند

دیروز گریستم

.به خاطر این که خیلی دیر شده بود و به خاطر این که وقتش رسیده بود

دیروز گریستم

.به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیازبود بدانم،  واقف بود

.دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم

.حال بسیار بدی داشتم

اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم

چرا که

.دیروز به خاطر همه چیز گریستم


 

15:26  | پرستوي دلشكسته   | 

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385


 

رود مي نالد ...

جغد مي خواند ...

غم بياميخته با رنگ غروب

مي تراود ز لبم قصه سرد

دلم افسرده در اين تنگ غروب....

 

 

 

 


 

13:54  | پرستوي دلشكسته   | 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385


 

بازم آدمها

آدم ها مثل عناصر  هستند

بعضی ها مثل تيتان هستند حتی اکسيد شون هم با ارزش


 

17:3  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385


 

 

                                  

تولدت مبارک

                   با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک 

با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک 

یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک 

    فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک   

 

تولدت مبارک عزیز تر از جانم

از طرف سمیرا به سانیار خوشگل من

 

 


 

11:39  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385


 

من مرگ را درآغوش کشیدم .

برای یک آن از این دنیا جدا گشتم .

همه جا پر از نور بود . سفید ،سفید

جایی میان آسمانها و شاید خلاء با ذراتی معلق

و من سبکبال و شناور در این خلاء، آرامشی عجیب بر همه جا مستولی بود

و من در خلسه ای غوطه ور ناگهان ظلمت همه جا را فرا گرفت و تونلی از نوری کور کننده

از میان این ظلمت باز شد ومن با شتاب از این تونل سرازیر شدم.

انگاه دستهای مردانه و قوی جسم نحیفم را از روی زمین سرد بیمارستان بلند کرد

وبعد از ان دردی جانسوز تمام تن و وجودم را در برگرفت

تمام اعضاء و جوارحم درد می کرد، هر کدام به اهنگی خاص.

صدای گریه آرام زنی شنیده می شد .

صدای پرستاری که تکرار می کرد : خانم بالا بیاورید . سعی کنید.

با من بود؟! من که چیزی نخورده بودم .

نکند خودم را کشته ام ولی با چه چیزی ؟؟؟؟!

مرگ را دوست داشتم اما نه اینکه خود به سراغش روم .

تنها چیزی که به خاطر می آوردم این بود که شب قبل حالم خوب نبود و به مدت طولانی گریسته بودم .

یک لحظه چشمانم رادر اطراف به گردش در آوردم .