تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385

راه بهشت
 

راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند
...

بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو




 

12:54  | پرستوي دلشكسته   | 

دوشنبه بیستم شهریور 1385

ملاقات با خدا
 

روزی پسر بچه ای تصمیم گرفت به ملا قات خدا برود و چون می دانست راه درازی در پیش دارد مقداری کلوچه و نوشیدنی در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد هنوز راه درازی نرفته بود که در پارک چشمش به پیرزنی افتاد که درروی صندلی نشسته بود و خیره به پرندگان نگاه می کرد پسرک کنار پیرزن نشست و چمدانش را باز کرد می خواست چیزی بنوشد که متوجه گرسنگی پیر زن شد و کلوچه ای به او داد پیرزن با حس سر شار از قدر شناسی آن را گرفت و لبخندی نثار پسرک کرد لبخندش آن قدر زیبا بود که پسر ک خواست برای دیدن دوباره آن مقداری نوشیدنی نیز به اوبدهد لبخند های پیرزن پسرک را غر ق در لذت کرد. آن دو تمام بعد از ظهر را به خوردن و نوشیدن گذراندند بی آن که کلمه ای بین آن ها رد و بدل شود با تاریک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد چقدر خسته است و برای برگشتن به خانه از جا بر خاست اما هنوز چند قدمی پیش نر فته بود با سرعت به سوی پیرزن باز گشت و او را در آغوش کشید و باردیگر نظاره گر عمیق ترین لبخندپیر زن شد
مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وی تشخیص داد علت شادی او را جویا شد پسرک نیز در پاسخ گفت من امروز با خدا ناهار خوردم وقبل از این که مادر چیزی بگوید اضا فه کرد و لبخند او زیباترین لبخند ی بود که تا به حال دیده ام

پیرزن نیز سرشار از شادی و آرامش به خانه برگشت و در پاسخ به پسرش که از حالا ت عجیب مادر شگفت زده شده بود گفت امروز با خدا در پارک
داشتم کلوچه خوردم اوبسیار جوان تر از آن است که انتظار


 

9:9  | پرستوي دلشكسته   | 

شنبه هجدهم شهریور 1385


 

من از طرف خودم تولد تنها منجي بشريت رو به همه مسلمانان

جهان تبريك مي گويم .

يا مهدي ادركني


 

9:19  | پرستوي دلشكسته   | 

چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385


 

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاريست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،
به جا می ماند
 زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

لطفا منو با نظر هاتون یاری کنید .

موفق موید باشید .


 

10:19  | پرستوي دلشكسته   | 

یکشنبه دوازدهم شهریور 1385


 


 

14:59  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه دهم شهریور 1385


 

 بنمای رهی که  رهنماینده تویی

بگشای دری که در گشاینده تویی

زنگار غمان گرفت دور دل من

بزدای که زنگ دل زداینده تویی

بادا کرم تو بر همه پاینده

احسان تو سوی بندگان آینده

بر بنده خود گناه را سخت مگیر

ای داور بخشنده و بخشا ینده

ای واقف اسرار ضمیر همه کس

در حالت عجز دستگیر همه کس

از هرگنهم توبه ده و عذر پذیر

ای تئبه ده و عذر پذیر همه کس

 


 

20:58  | پرستوي دلشكسته   | 

سه شنبه هفتم شهریور 1385


 


 

14:57  | پرستوي دلشكسته   | 

سه شنبه هفتم شهریور 1385


 

 

 نمیدونم چی بگم

فقط میدونم دارم دق میکنم

ديگه تحمل اين زندگي ندارم

برام دعا کن

التماس دعا

خدایا پروردگار به بزرگیت قسمت میدم که کمکم کنی دیگه طاقت ندارم

خودت كمك كن

 

 


 

11:30  | پرستوي دلشكسته   | 

یکشنبه پنجم شهریور 1385


 

 چشمم بر این جاده خشک آمد و تو نیامدی


این بغض سا لها تو را خواند و تو نیامدی


دل پر ز آه و فغان بود و درد ...

..
بر حرمت ستاره ها قسمت داد و نیامدی


از بس که به یاد تو بر این خاک گریستم


اشکم به خاک ثمر داد و تو نیامدی


بر جاده گفتم دل و عقلم فدای توست


این جاده نیز گریه کرد و تو را خواند و تو نیامدی


گفتم که به خاک سپارم یاد تو را


جانم به خاک پای یاد توافتاد و تو نیامدی


صد بار دلم اسیر تردید شد که شاید نگاه تو


بر یک نگاه غریبه گره خورد و تو نیامدی


لیک همه جانم به فریاد آمد که بمان


همه تردید ز دل خویش راند و تو نیامدی


سالهاست بر این جاده منتظر نشسته ام


آشنای هر رهگذر شدم ای داد و تو نیامدی


من پيرهمه جاده های انتظار توام


این دل ز غم به فریاد آمد و تو نیامدی


من که زبان به شکوه باز نمی کنم


این نیز نوشتم ودادم به دست باد و


تو نیامدی.......

نظر یادتون نره

موفق موید باشید 

 


 

10:42  | پرستوي دلشكسته   | 

چهارشنبه یکم شهریور 1385


 

 اولين روز دبستان بازگرد
  
كودكي ها شاد و خندان باز گرد
  
باز گرد اي خاطرات كودكي
  
بر سوار اسبهاي چوبكي
  
خاطرات كودكي زيباترند
  
يادگاران كهن مانا ترند
  
درسهاي سال اول ساده بود
  
آب را بابا به سارا داده بود
  
درس پند آموز روباه و خروس
  
روبه مكار و دزد و چاپلوس
  
روز مهماني كوكب خانم است
  
سفره پر از بوي نان گندم است
  
كاكلي گنجشككي باهوش بود
  
فيل ناداني برايش موش بود
  
با وجود سوز و سرماي شديد
  
ريز علي پيراهن از تن مي دريد
  
تا درون نيمكت جا مي شديم
  
ما پر از تصميم كبري مي شديم
  
پاك كن هايي ز پاكي داشتيم
  
يك تراش سرخ لاكي داشتيم
  
كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
  
دوشمان از حلقه هايش درد داشت
  
گرمي دستانمان از آه بود
 
برگ دفتر ها به رنگ كاه بود
 
مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
 
خش خش جاروي با پا روي برگ
 
همكلاسيهاي من يادم كنيد
 
باز هم در كوچه فريادم كنيد
 
همكلاسيهاي درد و رنج و كار
 
بچه هاي جامه هاي وصله دار
 
بچه هاي دكه سيگار سرد
 
كودكان كوچك اما مرد مرد
 
كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
 
جمع بودن بود و تفريقي نبود
 
كاش ميشد باز كوچك مي شديم
 
لا اقل يك روز كودك مي شديم
 
ياد آن آموزگار ساده پوش
 
ياد آن گچها كه بودش روي دوش
 
اي معلم نام و هم يادت به خير
 
ياد درس آب و بابايت به خير
 
اي دبستاني ترين احساس من
 
بازگرد اين مشقها را خط بزن

        

                       شعر از محمد علي حريري جهرمي

 


 

12:18  | پرستوي دلشكسته   |