ای عزیز دل شکسته
ای عزیز دل شکسته! دل تو قد یه دریاست
"گل من"! غصه چشمات , میدونم قد یه دنیاست
کسی نیست اینو بفهمه ؛ که توعاشقی نه مجنون!
غم این غربت سنگین , دل تو کرده پریشون
ناله و اشک شبونه , خوابو از چشات ربوده
به "خدای اشک و خنده" ! این گناه تو نبوده
یاد عشق تو عزیزم , یه عالم امید میاره
مگه من زنده نباشم از چشات غصه بباره
یکدم از یادت "عزیزم" , دلم از دلت جدا نیست
به جونت قسم! که دردام , کمتر از خستگیات نیست
با تو آروم میشه قلبم اینو از چشام میخونی
جون هر کی که عزیزه , من میخوام بیای بمونی
همیشه , روز باشه یا شب , منتظر به رات میمونم
اینو دیگه خوب میدونی ؟! من فقط با تو میخونم

21:59  | پرستوي دلشكسته
|

آهوي روزگار نه آهوست ،اژدهاست آب هوي وحرص نه آبست آذر است
زاغ سپهر،گوهر پاك بسي وجود بنهفت زير خاك و ندانست گوهر است
درمهد نفس ،چند نهي طفل روح را اين گاهواره رادركش و سفله پروراست
هر كس ز آز روي نهفت از بلا رهيد آنكو فقير كرد هوي را توانگر است
در رزمگاه تيره آلودگان نفس روشندل آنكه نيكي و پاكيش مغفر است
در نار جهل از چه فكنديش،اين دلست در پاي ديو از چه نهاديش،اين سراست
شمشيرهاست آخته زين نيلگون نيام خونابه ها نهفته در اين كهنه ساغراست
تا دررگ و مانده يكي قطره خون بجاي در دست آز از پي فصد تو نشتر است
همواره ديد و تيره نگشت ،اين چه ديده ايست پيوسته كشت و كند نگشت،اين چه خنجر است
داني چه گفت نفس بگمراه تيه خويش : زين راه باز گردد،گرت راه ديگر است
در دفتر ضمير،چو ابليس خط نوشت آلودهگشت هرچه بطومار و دفتر است
مينا فروش چرخ ز مينا هر آنچه ساخت سوگند ياد كرد كه ياقوت احمر است
از سنگ اهرمن نتوان داشت ايمني تا بر درخت بارور زندگي براست
پروين اعتصامي
9:38  | پرستوي دلشكسته
|

پرستوهای شب ، پرواز کردند
قناری ها،سرودی ساز کردند
سحر خیزان شهر روشنایی
همه دروازه ها را ، باز کردند!
شقایق ها، سر از بستر کشیدند.
شراب صبحد م را سر کشیدند.
کبوترهای زرین بال خورشید،
به سوی آسمان ها ، پر کشیدند
عروس گل، سر و رویی بیاراست
خروش بلبلان ، از باغ برخاست
مرا با این سبکبالان سرمست
سحرگاهان،زهر در گفتگوهاست
خدایابلبلان را تنها مخوانید!
مرا هم ، یک نفس ، از خود بخوانید!
هزاران قصه ناگفته دارم
غممم را بشنوید از خود مرانید!
شما دانید ومن،کاین ناله از چیست
چه دردایست این که در هر سینه ای نیست؟
ندانم آن که سرشار از غم عشق
جدایی را تحمل می کند کیست؟
مرا آن نازنین از یاد برده
به آغوش فراموشی سپرده
امیدم خفته، اندوهم شکسته
دلم مرده ، تن و جانم فسرده
اگر من، لاله ای بودم به باغی
نسیمی می گرفت از من سراغی
دریغا لاله این شوره زارم
ندارم همدمی جر دردو داغی
دل من ، جام لبریز از صفا بود
از این دل ها، از این دل ها جدا بود

14:40  | پرستوي دلشكسته
|
در سایه درخت گردو و درخت بید ، پسرک دهقانی در کنار رود نشسته بود و به گذر ارام و خموش اب خیره گشته بود او جوانی بود که مزارع او را تربیت کرده بودند ، جایی که همه چیز از عشق میگفت . جایی که درختان یکدیگر را در اغوش گرفته بودند ، جایی که گلها به یکدیگر می خندیدند ، جایی که پرندگان از عشق می خواندند جایی که طبیعت تا ابد روح را موعظه میکرد . او بیست سال داشت .
دیروز او دختری را دید که در میان زنان نشسته بود و عاشق او شد . اما بزودی متوجه شد که او دختر امیر است . قلبش از او بازخواست میکرد و روحش از او انتقاد . اما تمامی این شکایات نه او را از عشق خویش باز گرداند و نه این ملامتها روح او را از واقعیت دور ساخت . پسرک ، در نزاع با قلب و روح خویش وامانده بود ، همانند شاخه درختی که بین باد شمال و باد جنوب در پیچ و تاب است .
جوان ، گل بنفشه ای را دید که در کنار گل افتابگردان میروید . بلبلی را دید که بیمارگونه اواز سر داده است و به تنهایی خویش خزید . ساعاتی که او عشق ورزیده بود ، چون شبحی از پیش چشم او گذشتند و احساساتش در میان اشک ، با کلمات جاری گشت .
(( ببین که عشق چگونه مرا به استهزاء گرفته است ! او به من ریشخند میزند و مرا به جایی راهنمایی میکند که امیدها به گناهان مبدل میشوند و اشتیاق به شرمساری . عشق که من انرا عبادت نمودم ، مرا تا قصر امیر بالا برد و جایگاهم را تا کلبه ای روستایی پایین اورد . او روحم را به سوی یک حوری بهشتی هدایت کرد که نجیب زادگان احاطه اش کرده اند و شرافت او را در بر دارد .
ای عشق من فرمانبردار و مطیعم ، اما تو برایم چه رقم زده ای؟ جاده ات از میان اتش میگذرد و شعله هایت مرا به کام گرفته است . چشمانم را میگشایم اما فقط تاریکی را میبینم . توانایی گفتار ندارم ، اما درباره اندوه میتوانم سخن بگویم اشتیاق مرا در اغوش گرفته است . ای عشق ، اشتیاقی معنوی در من موج میزند که فقط بوسه ای از محبوبم میتواند انرا ارامش بخشد . من ضعیفم ای عشق . پس چرا تو که قدرتمندی باید با من در تضاد باشی ؟ هنگامیکه تو حقیقت هستی و من بیگناه ، چرا باید مرا به اشتباه بیندازی؟ هنگامیکه حامی دیگری جز تو ندارم ، چرا باید مرا پست و کم ارزش نمایی؟هنگامیکه تو خالق من هستی ، چرا مرا انکار و تکذیب میکنی ؟ اگر خون من بر خلاف میل تو در رگهایم جاری گشت ، انرا بریز ! اگر پاهایم راهی جز راه تو پیمود ، انرا بفرسا و سست کن . هر چه مایلی با این جسم انجام ده ، اما بگذار روحم در گلزار و در زیر سایه ی بالهای تو شادمان و امن باشد . نهر ها به سوی معشوقان جاری اند و دریا و گلها ، به مراد رنج خویش ، میخندند و نور نیز . مه به سوی معشوق خویش در دره روان است و من ؟
در من چیزی هست که نهر از چیزی نمیداند . گلها انرا نمی شنوند و مه چیزی از ان درک مکیکند . تو مرا در عشق خویش تنها خواهی یافت . تنهایی با من همدردی میکند ومن همچنان از او دورم.
او مرا حتی به عنوان سرباز حکومتی پدرش نیز نمیخواهد ، در نظر او حتی لیاقت انرا نیز ندارم که خدمتکاری در قصرش باشم ))
جوان لحظه ای سکوت کرد . چنانکه داشت زبان رودخانه و برگ را میشنید و سپس دوباره لب به سخن گشود :
(( ای که نامت مرا از صدا زدنش می هراساند ، ای که مرا از خود با زنجیرهای غرور و دیوارهای تکبر پنهان ساخته ای ای حوری بهشتی که نمیتوانم ارزو کنم تا تو را تا تساوی ابدیت ملاقات کنم . ای کسی که قویترین مردان از تو اطاعت میبرند ودر مقابلت خدمتکاران در تعظیم اند.ای کسیکه در معابد و گنجینه ها به روی تو باز است ، به قلبی حکومت کن که عشق انرا محترم شمرده است و ستایش کن روحی را که خداوند انرا عزت داشته است . تو ذهنی را فریفته ای که تا دیروز از ازادی کشتزارها برخوردار بود و امروز در زنجیرهای این رنج به یک زندانی مبدل شده است ، قضاوت کن . من تو را دیدم و به دلیل امدنم به این جهان پی بردم .
هنگامیکه دریافتم که جایگاه تو تا چه حد بالاست ، تنهایی ام در نظرم امد و فهمیدم که خداوند اسراری دارد که بر انسان فاش نیست وجاده هایی هست که روح در ان گام بر میدارد و به جایی میرسد که در ان عشق بی انکه نیازی به اطاعت از قوانین بشری داشته باشد ، میدرخشد . من قطعا هنگامیکه به چشمان تو نگاه کردم دریافتم که این زندگی چون بهشتی است که دروازه ی ان را قلبهای انسانها ساخته اند . هنگامیکه مرتبه ی بالای تو را دیدم و حقارت خویش را ، چون شیری که با نیایش خویش در نبرد است دریافتم که دیگر این جهان خانه ی زادگاهم نیست. هنگامیکه تو را درمیان زنان همچون گلی در میان علفزار دیدم با خود اندیشیدم که عروس رویاهایم نیز چون من بشری خاکی است. هنگامیکه مرتبه بالای پدرت را دیدم ، دریافتم ارزش ربودن یک گل ، به بهای خونین شدن انگشتان از میان خار و خس است - که انچه رویا گرد میاورد بیداری انرا متفرق میسازد . ))
سپس او ایستاد و به سوی چشمه روان گشت . با شانه های افتاده ، قلب شکسته و صدایی که به اندوه و نا امیدی سپرده بود :
(( ای مرگ بیا و در من امیز! در این زمین که خار و خس ، گلها را مسموم ساخته است ، جایی برای زندگی نیست . مرا از کهولتی رهایی بخش که در ان عشق ، مخالف سریر پادشاهی است و شأن و رتبه جایگاهش را به یغما برده است . ای مرگ ، مراازاد ساز زیرا برای ابدیت در انتظار معشوقم خواهم ماند و انجا با یکدیگر یکی خواهیم شد ))
هنگامیکه او به چشمه رسید ، عصر در راه بود ، خورشید اشعات زرین خویش را از کشتزاری که او در ان بود ، بر میگرفت . اشکهایش بر زمینی جاری گشت که دختر امیر بر ان گام مینهاد. سر را بر روی دستانش نهاد ، چنانکه می خواست قلب خویش را از رمیدن باز دارد . در ان لحظه دختری از پشت درخت بید ظاهر شد . دامانش به روی زمین کشیده میشد . او در کنار جوان ایستاد و دستان ابریشمین خویش را بر روی سر او نهاد . او به دختر نگاه کرد ، چون خوابی که با اشعه خورشید او را بیدار ساخته باشد او دختر امیر را دید که کنارش اایستاده بود . او ، چنان به زانو افتاد که موسی هنگامیکه بوته ای در کنارش با اتش امیخت. صدایش لرزان تر از ان بود که سخن بگوید ، اما چشمان اشک الودش به جای او سخن میگفت . دختر ، او را در اغوش کشید و بوسید واز اشکهای گرم او نوشید وبا صدایی زیباتر از صدای نی لبک چوبین گفت :
محبوبم من تو را در رویاهایم دیدم . من چهره ی تو را در تنهایی و انزوا دیدم ، تو شریک من هستی . تو نیمه گمشده من هستی که از روز ازل از من جدا شده بودی تا من به این جهان پا نهم . من مخفیانه بدین جا امده ام تا تو را ببینم ، معشوق من ، اکنون در میان بازوانت جای دارم ، پس اندوه مخور. من ثروت پدرم را زیر پا نهادم که تا پایان دنیا تو را دنبال کنم که از پیمانه زندگی و مرگ تو بنوشم برخیز عشق من ! بگذار از وحشی گری انسان دور شویم .
دو عاشق از میان درختان گذشتند و در حجاب شب مخفی شدند . نه از خشم امیر واهمه ای داشتند و نه از خیال شب .
انجا در حومه ی شهر سربازان امیر به دو اسکلت انسان برخوردند . به دور گردن یکی گردنبندی از طلا بود . نزدیک ان سنگی بود که روی ان نوشته شده بود:
« عشق ما را با هم یکی کرد . پس چه کسی میتواند ما را جدا سازد؟
مرگ ما را با خود برد ، پس چه کسی میتواند بازگرداند ؟»

10:4  | پرستوي دلشكسته
|