
در شب یلدا برای همه عزیزان آرزوی شادکامی و سعادتمندي را دارم .
11:2  | پرستوي دلشكسته |

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!
شعراز یغما گلرویی

8:34  | پرستوي دلشكسته |
گل سرخ
دیدی ای غمگین تر از من
بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد

12:47  | پرستوي دلشكسته |

دل ِ آزرده چون شمع شبستان تو ميسوزد
چه غم دارم؟ كه اين آتش به فرمان تو ميسوزد
متاب امشب به بام من چنين دامن كشان اي مه!
كه دارم آتشي در دل كه دامان تو مي سوزد
خطا از آه ِ آتشبار من بود اي اميد جان!
كه هر دم رشته هاي سست پيمان تو ميسوزد
خيالش مينشيند در تو امشب اي دل ِ عاشق!
مكن اين آتش افشاني، كه مهمان تو ميسوزد
كنارت را نميخواهم، كه مقدار تو ميكاهد
كتاب عشق مايي، برگ پايان تو ميسوزد
نهان در خود چه داري اي نگاه آتشين امشب؟
كه پرهيز حيا را برق سوزان تو ميسوزد
گريزاني ز من، چون لاله از خورشيد تابستان؛
مگر از تابشم، اي نازنين! جان تو ميسوزد؟
سراب دلفريب عشق و اميّدي، چه غم داري؟
كه چون من تشنه كامي در بيابان تو ميسوزد
چه سودي برده اي، سيمين ز شعر و سوز و ساز او؟
غزل سوزنده كمتر گو، كه ديوان تو ميسوزد
نگو بار گران بوديم و رفتيم
نگو نامهربان بوديم و رفتيم
نگو چون اينها دليل محكمي نيست
بگو با ديگران بوديم و رفتيم

13:13  | پرستوي دلشكسته |

كاروان
عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار 

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش 

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب
ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !
شاعر:فریدون مشیری

7:28  | پرستوي دلشكسته |

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است

8:59  | پرستوي دلشكسته |


من خواهر دختر پاييزيم سارا خانوم گل
امروز تولد خواهر عزيزم سميرا ست
سميرا اصلا راضي نبود كه كسي بفهمه امروز تولدش امااز اونجايي كه من تا به هدفم نرسم ولكن معامله نيستم دو ساعت روي مخش كار كردم تا بالاخره گفت سرم رفت برو هر كاري
مي خواي بكن منم اومدم تا بنويسم :
خواهر گل و عزيزتر از جانم تولدت مبارك
با تقديم يه آسمون پر ستاره
كه از يه قلب بيقرار مي باره
فقط ميخوام بهت بگم به يادتم هميشه
وگرنه پاييز و بهار نداره
با هفت تا آسمون پراز گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پرعشق و اشتياق پولك
يه قلب عاشق بايه حس بي قرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك
از طرف خواهر كوچيكت سارا

اینم کیکش:

نوش جان کنید .
19:57  | پرستوي دلشكسته |

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
بدانيد :
خوب بودن (( به خدا )) سهل ترين كار است
و نمي دانم،
كه چرا انسان،
تا اين حد،
با خوبي،
بيگانه است!
و همين درد مرا مي آزارد!
(فريدون مشيري)

خيلي دلم گرفته خدا جون
18:48  | پرستوي دلشكسته |

اگردرتمام جهان يك ذره ي بي مقدارازقوانين گيتي متابعت نمي كرد ، مدتهاي مديدي بود كه جهان ما ديگر اين جهان نبود . ( موريس مترلينگ)
تجربه هميشه به نفع انسان نيست ، زيرا هيچ حادثه اي دو باربه يك شكل اتفاق نمي افتد .
(وينستون چرچيل)
باورداشتن ، قوي بودن است . شك و ترديد انرژي را زايل مي سازد. عقيده قدرت است.
(ويليام رابرتسن )
خرابكاري يك مملكت ازدو چيز است : اول نداشتن مردمان دانا و لايق ، دوم نبودن آنها در راس امور مملكت ( ولتر(
بدبخت ترين ومفلوكترين انسان كسيست كه به عدم تصميم گيري عادت كرده است .
(ويليام جيمز )
درميان تراژديهاي بشر، گناهي ازاين بزرگترنيست كه شخصي ريا كارباشد ( فرانسيس بيكن )
اگرخدائي نباشد بايد اورا اختراع كرد ،اما تمامي طبيعت فرياد برمي آورد كه خدا هست (ولتر)
صورت شما كتابيست كه مردم مي توانند از آن چيز هاي عجيب بخوانند ( ويليام شكسپير)
بزرگترين درس زندگي اينست كه گاهي ابلهان درست مي گويند . ( وينستون چرچيل )
من همه چيز خود را به گرسنگي ها و مشقات ايام جواني مديونم ( ناپلئون بناپارت )
پيري انسان به پيري شرائينش بستگي دارد وجواني او به افكارش ( ويل دورانت)
بهترين زمان براي كنترل احساس ، لحظه ي شروع آن است . ( آنتوني رابينز)
كسي كه ازسه هزارسال بهره نگيرد همچنان تهيدست باقي مي ماند. ( گوته )
مرد بزرگ به خود سخت مي گيرد ومرد كوچك به ديگران ( كنفسيوس)
عوام ثروتمندان را محترم ميدارند و خواص ، دانشمندان را ( افلاطون )
بشروقتي از اميد و رؤيا دور بماند ، مرده اي بيش نيست . ( سقراط )
هر قدركسي را بيشتر دوست داريد ، كمترمغرورش كنيد . ( مولير)
وجود نيروي تخيل يك عنصراساسي درنوابغ است ( شوپنهاور)
نعمت هاي خويش را بشمار نه محروميت ها را ( ديل كارنگي)
ازنادانان بيش ازمتقلبان بايد ترسيد ( ملكه كريستينا )
انسان يگانه جانداريست كه مي داند ميميرد ( آندره )
حقيقت را دوست بداراما اشتباه را عفو كن ( ولتر)
جائي كه عشق هست،خدا هست ( لئو تولستوي)
ناتوانان نمي توانند راستگو باشند ( آلبر كامو (
تملق غذاي ابلهان است) ويليام شكسپير)

8:27  | پرستوي دلشكسته |