تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

لحظه های کاغذی
 

 

 

خسته ام از آرزوها ،آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگانی ، زندگی های  اداری

 

آفتاب زرد و غمگين ، پله های رو به پايين

سقف های سرد و سنگين ، اسمتنهای اجاری

 

با نگاهی سر شکسته  ، چشمهايی پينه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

 

صندلي های خميده ، ميز های صف کشيده

خنده های لب پريده ، گريه های اختياری

 

عصر جدول های خالی ، پارک های اين حوالی

پرسه های بی خيالی ، نيمکتهای خماری

 

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد  خواهد برد  باری

 

روی ميز خالی من ، صفحه باز حوادث

در ستون تسليتها، نامی از ما يادگاری

 

 


 

12:8  | پرستوي دلشكسته   | 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

نامه
 

 

فال اون دختر کولی تو خیابون یادته ؟
گفت دل شیشه ییم رو می شکنی آسون ‚ یادته؟
تو می گفتی که دروغه !‌ ما همیشه با همیم
لحظه ی تلخ جدایی دلامون ‚ یادته ؟
حالا هی نامه ها رو به قاصدک ها می سپارم
می نویسم که هنوزمثل قدیم دوست دارم
قاصدک ها توی دست باد میرن یه جای دور
من تو هر ترانه یی اسمت رو صد بار میارم
حالا که نامه ها رو گم می کنه نامه رسون
نازنینم !‌ به خودت سلام ما رو برسون
نگو یادت نمیاد اون همه حرفای قشنگ
نگو تکرار نمیشن خاطره های رنگ به رنگ
حالا من تو هر ترانه می شکنم هزار دفه
حالا قصه مون شده افسانه ی ماه و پلنگ
تو همیشه دور دوری ‚ من همیشه پا به پات
چشم براه دیدنت ‚ منتظر زنگ صدات
هر جای قصه که هستی این حقیقت رو بدون
یه نفر تا ته دنیا نامه می فرسته برات
حالا که نامه ها رو گم می کنه نامه رسون
نازنینم !‌ به خودت سلام ما رو برسون

ببار ببار كه آسمان هم به حال من مي گريد


 

18:25  | پرستوي دلشكسته   | 

سه شنبه هفدهم بهمن 1385


 

 

در اين جا لازم است متذكر بشم كه: منظور ازسهراب  در شعر زير– سهراب سپهري- است

 بعدا نيايد بگيد اين سهراب كيه ؟ اولش بگم كه بعد سوء تفاهم پيش نياد .

با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب

يادته گفتی بهم :

تا شقايق هست زندگی بايد کرد

نيستی سهراب ببينی که شقايق هم مُرد

ديگه با چی کسی رو دلخوش کرد

يادته گفتی بهم

اومدی سراغ من نرم و آهسته بيا

که مبادا ترکی بردارد چينی نازک تنهايی تو

اومدم آهسته

نرم تر از پر قو

خسته از دوری راه     خسته و چشم براه

يادته گفتی بهم

عاشقی يعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی

چه تنهاست ماهی اگه دچار دريا بشه

آره  تنها باشه

يار غم ها باشه

يادته می گفتی

گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا به آواز شقايق که

در آن زندانی است دل تنهائيمان تازه شود

ديگه حتی اون شقايق که اسير قفسه

صاحب يک نفسه

نيست که تازگی بده ، اين دل تنهائی من

پس کجاست اون قفس شقايقت ، منو با خودت ببر با قايقت

راستی می گفتی

کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود

آره کاشکی دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب

تو خودت گفتی بهم

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است


 

19:54  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه سیزدهم بهمن 1385


 

ياد تو

شب بود و غمی زشمع جان سر مي زد

پروانه ی دل به سينه پر پر ميزد

می خواست دلم ز سينه بيرون افتد

بس ياد تو بر خانه ی دل در ميزد

در خاطره ام عکس تو را ديدم حيف

حرف خوش عاشقانه کمتر مي  زد

چشمان ملامت گر تو پی درپی

سنگی به شکسته پر کبوتر مي زد

بر قلب خون نشسته خنجر مي زد

بيهوده دلم اشک ندامت مي ريخت

اتش به دل سياه مجمر مي زد

مي رفت زخاطرم خيال رويت

اتش به حريم شعر و دفتر مي زد

 

ابولقاسم جليليان مصلحی

 


 

9:30  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه ششم بهمن 1385


 

(پرستش) 

اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را

با او بگو حكايت شب زنده داريم

با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق

شايد وفا كند بشتابد به ياريم

اي دل چنان بنال كه آن ماه نازنين

آگه شود ز رنج من و عشق پاك من

با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود

هر چند بسته مرگ بر هلاك من

اي شعر من بگو كه جدائي چه مي كند

كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني

اي چنگ غم كه از تو بجز ناله برنخاست!

راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني

اي آسمان به سوز دل من گواه باش

كز دست غم به كوه و بيابان گريختم

داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشك ريختم؟

اي روشنان عالم بالا ستاره ها

رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد

يا جان من ز من بستانيد بي درنگ

يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد!

آري مگر خدا به دل اندازدش كه من

زين آه و ناله راه به جائي نمي برم

جز ناله هاي تلخ نريزد ز ساز من

از حال دل اگر سخني بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من

او هستي من است كه آينده دست اوست

عمري مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نيم كه كنم رو به هر دري

او نيز مايل است به عهدي وفا كند

اما اگر خدا بدهد عمر ديگري!

 

فريدون مشيري

 


 

11:38  | پرستوي دلشكسته   |