
با نام و ياد خدا اولين پست سال 86 رو شروع مي كنم .
خدای خوب و مهربانم
در نا هموراری های مسیر زیستن
همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت
تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی
و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی
آری
تو به او آموختی که در اوج عطش
دلش خوش نشود به رخسار سراب !



خدای زیبا و دوست داشتنی من
من نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را
باقی می گذارد.
از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های
داستان های مادر بزرگ است خیالی ندارم !
من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم
فقط !
فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه دیدگان تو !
دیدگانی که از تجسم آن ما را منع کرده ای !
همان هایی که ظلمت کفر را "گاه" به دلم می افکند
آری !
من می ترسم مثل دختر بچه هایی که حرف پدرشان را آویزه ی گوش
خود نکر ده اند
سرم را در مقبالت پایین بیاورم و تنها شکایتم سکوتی باشد ازسر فریاد !



خدای خوب و متعالي !
دوست دارم آنقدر برایت بگویم که ...
نه خسته نمی شوم
بگویم از آدم هایی که قدرتشان را بر چهره ی رنجور جامعه
می نمایاندند و مغرور می شوند به این که چه راحت می توانند
روزی خود را بر مردم ببند
و زیر پرده ی معنویت خون به شیشه کنند
آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی ، رزاقی یکتاست و
نوازنده ی موسیقی حیات کس دیگریست !
خدای نیمه شب های بی صدای من !
تو همان پدری هستی که مسیر هدایت فرزندان را در وصیت نامه ی
خود بازگو نمودی
و آن را به دل آخرین فرزند سر به راه القا نمودی
تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها
اما !
من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود
فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت "فقط"
همانی که تنها امیدش به کرامت پدر خویش است !
یا علی کل شی قدیر !
تو می دانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری می شود
و از شخصیتی که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی
نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش !
همان رفیق روزهای سیاه و گاه سفید من که اندام خود را بر بوم
نوشته های من طراحی می کند
و سارق آرامش افکار وا ژه ها می شود !
بارخدایا !
مرا آن گونه ساز که لایق پرستش تو شوم
