تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

جمعه سی و یکم فروردین 1386


 

 

 

برای اولين بارعشق را تجربه کرد ومعشوق را نيز مايه حيات عشق قرار داد .

 

هنگاميکه به دنيا آمد مادرش او را محبت نام نهاد و شهرتش را ديوانه عشق.

 

او در هفت سالگی پا به عرصه دانش نهاد و مدرک ديپلم را از دبيرستان

 

قربانی عشق دريافت نمود.

 

او درسش را دردانشگاه شادی به اتمام رساند ودراداره دوستی

 مشغول به کارشد. .

 

بعدها با صداقت ازدواج کرد و صاحب بچه ای شد بنام اميد

 

و هنگاميکه دار فانی را وداع گفت

 

در وصيت نامه اش اين چنين نوشته شده بود که:

 

من هيچگاه نمرده ام و نخواهم مرد و تمام ثروتم را بين دوستانم تقسيم می کنم

 

و درد و رنج و کينه را با خود به گور می برم .

 

 

 


 

10:4  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386


 

 

 

اين روزا كه ميگذرد احساس مي كنم

 

                                         يكي از جاده هاي پر و پيچ و خم و مه آلود.

 

زندگي منو به سوي خود ميخواند.....

براي پيدا كردنش همه جا را مي گردم

از هر پنجره بازي به اميد اينكه اورا ببينم.

سرك مي كشم ولي نيست......

روزها منتظر يه قاصدك تا خبري برايم بياورد

ولي قاصدكها هم نشاني من را گم كرده اند......

شبها آسمان را نگاه مي كنم تا شايد بتوانم نشونيشو

از ستاره ها بگيرم ولي ستاره ها هم يادشون

رفته نيم نگاهي به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر

را ببينند.....

 

 


 

11:16  | پرستوي دلشكسته   | 

دوشنبه بیستم فروردین 1386


 

 

" مي روم شايد كه زندگي را دريابم"

 

در سراشيبي كه نامش زندگي است ،

با همه بيگانگي ها مي روم

در سكوت سرد غمگين زمان

بي هدف ، بي يار و تنها مي روم

مي روم شايد كه در دشتي كه

نامش زندگي است ، بازيابم آنچه را

كه گم كرده ام

چرا كه زندگي همچون سيب سرخي است

كه روزگار آن را دو نيم كرده است ، كه

نيمه اول در انتظار نيمه دوم و نيمه دوم

به دنبال نيمه اول است

نيمه هايي كه از پي عشق سر به بيابان مي گذارند،

بياباني كه دردشتهاي مهر ومحبت ،گم شده اي بيش نيست

و انسان بايد زندگي را باور داشته باشد

تا گذر ثانيه ها را با تمام وجود حس كند

ثانيه هايي كه به تندي باد مي آيند و مي روند

و در سهايي از عشق و محبت به انسان مي دهند،

درسهايي كه گذشت در برابر نفرت ها و

نابرابري ها را در گوشها زمزمه مي كنند....

 


 

14:20  | پرستوي دلشكسته   | 

یکشنبه دوازدهم فروردین 1386


 

 

در زير باران نشسته بودم چشمم را به آسمان دوخته بودم

 

چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودمانتظار مي کشيدم

 

انتظار قطره اي

 

عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند

 

تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود

 

باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند

 

 

صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود خيس خيس شده بودم ،

 

مثل پرنده اي در زير باران! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها

 

 تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم مي دانستم

 

قطره هايي که از آسمان مي ريزد

 

اشک هاي آسمان است اشک هايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود

 

در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها!

 

چطورمي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟!

 

قطره هايي که هر وقت به زمين مي ريخت يا به دريا مي رفت! يا به رودخانه! 

 

يا به صحرا مي رفت و...به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!

 

 

من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند

 

نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شودو يا اينکه ناپديد شود!

 

من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!

 

همان رنگ باران عشق من!

 

نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!

 

انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد ...!

 

باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد

 

و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما!

 

 

لطفا برای خواندن دنبال متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 

 

 

 


ادامه مطلب

 

12:9  | پرستوي دلشكسته   | 

دوشنبه ششم فروردین 1386


 

 

 

با نام و ياد خدا اولين پست سال 86 رو شروع مي كنم .

 

خدای خوب و مهربانم

 

در نا هموراری های مسیر زیستن

 

همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت

 

تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی

 

و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی

 

آری

 

تو به او آموختی که در اوج عطش

 

دلش خوش نشود به رخسار سراب !

 

 

خدای زیبا و دوست داشتنی من

 

من نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را

 

 باقی می گذارد.

 

از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های

 

داستان های مادر بزرگ است خیالی ندارم !

 

من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم

 

فقط !

 

فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه دیدگان تو !

 

دیدگانی که از تجسم آن  ما را منع کرده ای !

 

همان هایی که ظلمت کفر را "گاه" به دلم می افکند

 

آری !

 

من می ترسم مثل دختر بچه هایی که حرف پدرشان را آویزه ی گوش

 

خود نکر ده اند

 

سرم را در مقبالت پایین بیاورم و تنها شکایتم سکوتی باشد ازسر فریاد !

 

 

 

 

خدای خوب و متعالي !

 

دوست دارم آنقدر برایت بگویم که ...

 

نه خسته نمی شوم

 

بگویم از آدم هایی که  قدرتشان را بر چهره ی رنجور جامعه

 

می نمایاندند و مغرور می شوند به این که چه راحت می توانند

 

روزی خود را بر مردم ببند

 

و زیر پرده ی معنویت خون به شیشه کنند

 

آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی ،  رزاقی یکتاست و

 

نوازنده ی موسیقی حیات کس دیگریست !

 

خدای نیمه شب های بی صدای من !

 

تو همان پدری هستی که مسیر هدایت فرزندان را در وصیت نامه ی

 

خود بازگو نمودی

 

و آن را به دل آخرین فرزند سر به راه القا نمودی

 

تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها

 

اما !

 

من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود

 

فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت "فقط"

 

همانی که  تنها امیدش به کرامت پدر خویش است !

 

یا  علی کل شی قدیر !

 

تو می دانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری می شود

 

و از شخصیتی که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی

 

نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش !

 

همان رفیق روزهای سیاه و گاه سفید من  که اندام خود را بر بوم

 

 نوشته های من طراحی می کند

 

و سارق آرامش افکار وا ژه ها می شود !

 

بارخدایا !

 

مرا آن گونه ساز که لایق پرستش تو شوم

 

 

 


 

12:54  | پرستوي دلشكسته   |