تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386


 

 

بهاررا باورکن
باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است ...
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دل تنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن
فريدون مشيری
 

 

12:46  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386


 

روزی روزگاری درختی بود...
و او پسر کوچولويی را دوست می داشت.
پسرک هرروز می آمد برگ هايش را جمع می کرد
از آن ها تاج می سا خت و شاه جنگل می شد.
از تنه اش بالا می رفت از شاخه هایش آويزان می شد

و تاب می خورد و سيب می خورد. با هم قايم باشک بازی می کردند.
پسرک هر وقت خسته می شد، زير سايه اش می خوابيد.
او درخت را دوست می داشت... خيلی زياد. و درخت خوشحال بود.
اما زمان می گذشت.  پسرک بزرگ می شد.
و درخت اغلب تنها بود.
تا يک روز پسرک نزد درخت آمد.
درخت گفت: «بيا پسر، از تنه ام بالا بيا و با شاخه هايم تاب بخور،

سيب بخور و در سايه ام بازی کن و خوشحال باش.»
پسرک گفت: « من ديگر بزرگ شده ام. بالا رفتن و بازی کردن کار من نيست.
می خواهم چيز بخرم و سرگرمی داشته باشم. من به پول احتياج دارم.
درخت گفت: «متأسفم، من پولی ندارم. من تنها برگ و سيب دارم.سيب هايم

 را به شهر ببر بفروش. آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد.»
پسرک از درخت بالا رفت ، سيب ها را چيد وبرداشت ورفت.
درخت خوشحال بود.
اما پسرک ديگر  تا مدت ها بازنگشت... و درخت غمگين بود.
تا يک روز پسرک بر گشت ، درخت از شادی تکان خورد
و گفت:«بيا پسر، از تنه ام بالا بيا با شاخه هایم تاب بخور و خوشحال باش.»
پسرک گفت:«آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،
زن و بچه می خواهم و به خانه احتياج دارم. می توانی به من خانه بدهی؟»
درخت گفت:«من خانه ای ندارم، خانه من جنگل است، ولی تو می توانی شاخه هايم

 را ببری و برای خود خانه ای بسازی و خوشحال باشی.»
آن وقت  پسرک شاخه هايش را بريد و برد تا برای خود خانه ای بسازد.
اما پسرک تا مدتها بازنگشت و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد
که زبانش بند آمد.
با اين حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:
«بيا پسر، بيا و بازی کن.»
پسرک گفت: «ديگر آن قدر پير و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم.
قايقی می خواهم که مرا ازاينجا به جايی دور ببرد.
می توانی به من قايقی بدهی؟»
درخت گفت:«تنه ام را قطع کن  و برای خود قايقی بساز،
آن وقت می توانی با قايقت از اینجا دور شوی... و خوشحال باشی.»
پسر تنه درخت را قطع کرد،  قايقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد.
و درخت خوشحال بود...   اما نه به راستی.
پس از زمانی دراز پسرک بار ديگر بازگشت
درخت گفت:« پسر، متأسفم، متأسفم که چيزی ندارم به تو بدهم....

ديگر سيبی برايم نمانده.»
پسرک گفت:«دندان ها من ديگر به درد سيب نمی خورد.»
درخت گفت:شاخه ای ندارم که با آن تاب بخوری ...»
پسرک گفت:«آن قدر پير شده ام که نمی توانم با شاخه هايت تاب بخورم.»

درخت گفت:«ديگر تنه ای ندارم که از آن بالا بروی ...»
پسرک گفت:«آن قدر خسته ام که نمی توانم بالا بروم.»
درخت آهی کشید و گفت:
«افسوس! ای کاش می توانستم چيزی به تو بدهم ...اما چيزی برايم نمانده است.

 من حالا يک کنده پيرم و بس. متأسفم ...»
پسرک گفت:
«من ديگر به چيز زيادی احتياج ندارم ،بسيار خسته ام.»
فقط جايی برای نشستن و آسودن می خواهم.همين.»
درخت گفت:«بسيار خب.يک کنده پير به درد  نشستن و آسودن که می خورد.
بيا پسر، بيا بنشين. بنشين و استراحت کن.»
پسرک چنان کرد.
و درخت خوشحال بود.

"شل سيلور استاین"

 

ما چی؟!
ما چقدر بخشنده ایم؟!
ما هم مثل اين درخت بخشنده ،برای کسی که دوستش داريم از همه چيزمونگذريم؟!
بعد از اينکه بهش چيزی بخشيدیم احساس خوشحالی می کنيم؟!
شايد داستان زندگی بعضی از ما آدمها اينطور باشه!!
چقدر خوبه بخشنده بودن
چه احساس قشنگيه که از همه چيزت به خاطر کسی که دوستش داری بگذری
خيلی حس زيبايي

 


 

9:26  | پرستوي دلشكسته   | 

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386


 

پرودگارا ، خداوندا

 

تو را قسم می دهم به هفت آسمانت به پاکی و معصومیت کبوترانت ،

 

 به شقايق های دشت های بيکرانت ، تو را قسم می دهم به ستاره های کهکشانت ،

 

 به درياهای جاودان و به آب های جاری و روانت ، تو را قسم می دهم

 

 به برگ های پريشان حال خزانت ، که قلبمان مشکن ، اشکمان مريز

 

 و آباد کن دل هايمان ، غرق نعمت کن روزگارمان ، با عزت کن ناممان ،

 

 دلپذير کن کاممان و قرين صحت کن جانمان ، خدايا پروردگارا

 

 تو را قسم می دهم به پرستوهای غربت کشيده ، به عظمت غروب ،

 

به سادگی سحر و به آرمش سپيده ، به پاکی لبخندهای کودکانه


و به عزت و عصمت عشق های جاودانه ، که قلبمان را مجذوب محبت ،

 

 زبانمان مست مروت و وجدانمان را برقرار عدالت گردان . پروردگارا

 

پنجره دل بگشا به سوی بيماران ، گرفتاران ، به سوی سرهای بی سامان ،

 

 به سوی دل های چشم انتظار و عاشقان بی صبر و قرار که چشم انتظارند ،

 

چشم انتظار شفای تو ، وفای تو ، عطای تو و رضای تو . پروردگارا

 

 پنجره دل بگشای به سوی دل های دردمند که دلی دردمند دارم

 

 و سری سرگردان و فکری نگران و گمشده ای در غبار روزگار

 

و روحی بی صبر و قرار و دلی چشم انتظار.

چرا آخرين برگ به هنگام افتادن از شاخه ي درخت آرزوها خنديد؟!

مگر نمي دانست كه تنهاترين لحظه هاي عمر شاپركها درخلوت روياي او رقم مي خورد؟!

 ولي باز خنديد و رفت... رفتن از بيداري به خوابي ابدي. اما باز خنديد!

زمين او را در آغوش گرفت، باد وحشي با آن همه فريب نيرنگ خود با نيشخند مرگبارش

 بر سر برگ خسته ايستاد، باز برگ خنديد! باد با فريادي پر از كينه پرسيد:

به چه چيز مي خندي؟

برگ زرد و خسته در حالي كه برق اميد در چشمهايش مي درخشيد به صورت باد نگاهي انداخت.

سكوتش سرشار از نا گفتني ها بود. باز خنديد و براي هميشه خوابيد!!!

اين بار، باد بود كه مي لرزيد و وحشت در وجودش موج مي زد.

باد چه در چشمهاي برگ ديد كه اين گونه پريشان شده بود؟؟!

زمين لب به سخن آورد و گفت: بهار در راه است...

اين تكرار هميشگي حيات است كه اين تازگي را در قلب زمين جاي مي دهد.

 

 

 


 

9:59  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه هفتم اردیبهشت 1386


 

دلم خيلي گرفته بود رفتم كنار پنجره تا نفسي  تازه كنم اما آسمون هم ابري بود
 پوشيده از ابر هاي سياه مثل اينكه اونم مثل من دلش گرفته بود و هرموقع  
ممكن بود بغضش بشكنه وگريه كنه  تصميم گرفتم يك فال حافظ بگيرم  
پس رفتمو فالنامه حافظ برداشتمو، اومدكنار پنجره نشستم وزمزمه كردم :
                                                 اي حافظ شيرازي   
                                                 نه شوخي نه بازي  
                                                بر سر شاخ نبات 
                                                بر سر پير مراد 
                                                 حاجت منو بده 
                                             و نيتي توي دلم كردمو 
                                                يه صلوات دادم 
                                               و يك فال كشيدم . 
                                               و اين فال اومد .....
                                           
بالا بلند عشوه گر نقش گر نقش باز من          
                                        كوتاه كرد قصه  زهد دراز من 
ديدي دلا كه آخر پيري و زهد علم                
                                        با من چه كرد ديده معشوقه باز من 
مي ترسم از خرابي ايمان كه مي برد               
                                        محراب ابروي تو حضور نماز من 
گفتم بدلق زرق بپوشم نشان عشق                    
                                        غماز بود اشك و عيان كرد راز من 
مست است يارو ياد حريفان نمي كند                 
                                        ذكرش بخير ساقي مسكين نواز من 
 يا رب كي آن صبا نورد گر نسيم آن              
                                        گردد شمامه كرمش كار ساز من 
نقش بر آب مي زنم از گريه حاليا                 
                                        تا كي شود قرين حقيقت مجاز من 
برخود چو شمع خنده زنان گريه مي كنم      
                                        تا با تو سنگدل چه كند سوز ساز من
 زاهد چو از نماز تو كاري نمي رود           
                                        هم مستي شبانه و راز نياز من 
                         
                                  حافظا  زگريه سوخت بگو  حالش اي صبا
                                    با شاه دوست پرورد دشمن گداز من 
                                                   تخلص از حافظ 
  
         

 


 

10:43  | پرستوي دلشكسته   |