تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386


 

 

سلامی با دلی شکسته و با چشمی اشکبار و با کاروانی از عشق و محبت
نمی دانم که چگونه بايد دريچه قلبم را بگشايم
و برای تو آنچه در دل می گذرد بنويسم
ولی اين را بدان که برگ زلال قلبم تصوير پر شکوه تو را در بر گرفته و بدان که

صورت زيبای تو را در قصيده ای بلند و با شکوه ، در قلبم به تصوير در آورده ام.
بيا ،بيا که از نبود تو عشق بی قرار است
بيا که از نبود تو دلم در تنگ و تاب است
عزيزم نظری بر منتظر عاشقت بنما
من که شب ظلمان را در انتظار تو به اميد وصال، روز می کنم
خورشيد اميدم ،اينک که در گوشه ای در خلوتگاه غمم به انتظار آمدنت
نشته ام و دقيقه ها و ثانيه ها را در انتظار ديدارت شمارش می کنم،
بيا مثل بهار با سخاوت باشيم ،مثل خورشيد نور افشانی کنيم و بوستان وجودمان

 را با شکوفه های محبت و غنچه های عاطفه عطر اگين
کنبم و دوستی ها و محبت هایمان را افزابش دهبم.
خاطره ای از اعماق دل
از سپيده های دور دست ، از قله های مهتابی بی مهر تو ، از تنهايی لبريز،
از سکوت مبهم ستارگان با کوله باری از يک خاطره با يک شعر و يک گل آمدم و
سراغت را از دريا گرفتم؟
برمن طغيان کرد!
و نااميد تو را از پروانه جويا شدم؟
پرهای را بر صورت خود کشيد و سخنی نگفت!
از گل سرخ پرسيدم؟
آهی بر آورد و سری تکان داد!
از آسمان پرسيدم؟
گريست!
از خورشيد پرسيدم ؟
پشت ابر پنهان شد!
تا اينکه سراغ بلبل رفتم و تو را جويا شدم ، در جواب گفت: عاشقی؟
با سر حرفش را تاييد کردم
گفت دروغ می گويی تو عاشق نيستی
قطره عاشق درياست چون با او يکی شود قطره پيدا نيست
پروانه عاشق شمع است ، چون او را سوزان بيند پر و بالش را به آتش مي زند

و چه کرده ای ،فقط گفته ای عاشقم ، عشق نه به لفظ است!
عشق محو شدن در معشوق است و تو تا به حال اين را ندانسته ای
پس برو که راه تو راه عشق نيست.........

 


 

8:5  | پرستوي دلشكسته   | 

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386


 

 

مي بيني سكوتم را! مي بيني درماندگي ام را؟!

مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!

مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟!

مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟!

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات را مسح مي كند؟!

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي...

بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

به ديوارها بنگر...

مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!

ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم!

مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك كند،

لااقل به هواي ديوار ها باز گرد!!!

می خواهم که بدانم که دگر نيست مرا رفتن و ماندن
اگر اين چرخش دوران بگذارد
سرنوشت گل شب بو که دگر شب بو نمی داد
سرنوشت پر پرواز پرستو
که دگر از سر نمی راند
سرنوشت شاخه را حتی خودش هرگز نداند
نقشهُ بی رنگ آسايش روی سنگ را
پردهُ آفتاب خوردهُ گذشته را
و نگاه التماس فردا را

 


 

9:34  | پرستوي دلشكسته   | 

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386


 

 

 

به رود نگاه کن !

به دريا ، به امواجش

که چه زيبا از مقابل هم برای رسيدن به ماسه های ساحل می گذرند

و حتی نمی دانند که شن های ساحل دور نمايه زيبايش

آسمان چشمانشان را کدر می کند

و ما آدمها

چه بی تفاوت پا بر روی مقصد موج می گذاريم

جای پايمان را بر روی قلب شن ها مُهر می کنيم

اما امواج می آيند

و خود را بر روی ساحل پرتاب می کنند

تا رد پای آدمی را از بين برند

و چه زيبا آن موج که به ساحل رسيده

باز بر مي گردد تا باز دور نمايه معشوقش را نظاره کند

و تا ابد اين عشق موج و شن ساحل ادامه دارد

و آدمی خود را در درون همان موج تر می کند

بدون آنکه موج اندوه و کينه در دل پرواز دهد

می خواهم موج باشم

که اگر گاهی هدفم را ديدم که بچهُ آدمی !

با او قلعه افسانه اش را می سازد

کينه را در سينه

بسوزانم و معشوقم! را  محصور دوران ها نکنم

و نگذارم او را آسان از خاطر محو کنم


 

10:3  | پرستوي دلشكسته   | 

چهارشنبه دوم خرداد 1386


 

 

من خسته ام ، خسته و سرگردان ، تنها و بي كس
گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .
او كيست ؟

دو زانوي من ....

آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام  و او را مي فشارم ،
تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .
آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند ،
اما هيچگاه آن را نيافتم .
درها همه بسته بودند ،  قلب ها يخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگريم ... فرياد بزنم ...ناگفته ها را بازگو كنم ...
اما برای كه ؟ و برای چه؟
جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد.....؟
چه كسي است تا من بتوانم  با او از عشق و دوست داشتن بگويم ...؟
آرای به راستي كه هيچ كس نيست .....  هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ... شايد فقط تنهايی مرا بفهمد ....

شايد تنهايی بتواند  داغ تنهايی را در من آرام كند!
اين دو زانوی من، كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
مي خواهند در آغوش من بمانند....
او تنها كسی بود كه من می توانستم برای او آرام آرام اشك بريزم ...
وآنگاه آرام و بی صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند
و من در آغوش سرد تنهايی.
تنهايي با همه دوستيش، تك تك روياهای مرا سوزاند،
رويای عشق را .... رويای فردا را....
اكنون من تنها هستم ... تنهای تنها  در اتاق تاريكم ....
پس ای تنهايی با من بمان ، اما از تو خواهشی دارم

هيچ گاه حس عشق را در من همچون رويای عشقم نسوزان.
هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهی گرفت ...
حال من در تنهايی خويش گم شده ام،

                                       همه چيز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......


 

12:48  | پرستوي دلشكسته   |