
هنگامي كه پس از يك عمر رنج و مرارت ، شاهد مقصود پرده از رخ برافكند ،
ناگهان موسم عشق فرارسيد ، آروزها و اميد هايم صورت حقيقت به خودگرفت
و من به تمسخر بر غرور بشري لبخند زدم و آنگاه ستاره فروزان اميد و
شمع درخشنده آرزو هايم روشن گشت. آن هنگام كه سيل خروشان زمان
به تندي مي تاخت و من از روي آن خم مي شدم و به مسير گذشته مي نگريستم
كه امواج پر گل و لاي آن تمسخر كنان به من مي گفتند :
«افسوس كه آرزويت دست نيافتني است».
كجا بودم ؟ چه مي كردم ؟ به چه چيزي مشغول بودم ؟
در عالمي سير مي كردم كه همه چيزش مرموز و ناشناس بود !
آينده مجهول با همه جلوه و فريبندگي خود در نظرم هويدا بود.
ليكن پس از گذشتن هر لحظه از آن هيچ اثري از درخشندگي لحظه پيش نمي ديدم
و همينسان بود كه مي گذشت ، و لحظه به لحظه ! و بيهوده و خسته كنان
روزگار سپري مي شد . و روزها يكي پس از ديگري خسته كننده تر از ديروز ،
كه ناگهان برقي در خرمن وجود من آتش گرفت و تار وپود مرا در هم ريخت و
صحنه تاريك حيات مرا روشني بخشيد و آرزو صورت حقيقت يافت !
سياره اي بر سرزمين دلم فرود آمد و گذشته را با تمام ابعادش باطل كرد و
اينك با آمدن آن ستاره اميد نهال هاي زندگي ام يكايك شكوفاشدند و دگرباره گل داده اند
و فضاي دلم كه زماني گورستاني وسيع وآرام وخالي بود همينك از عشق و اميد آكنده شده است
ومزرعه سينه من كه زماني جز بياباني خشك ولم يزرع نبود
امروز از سبزه محبت سبز و خرم شده است . آري اميد و انتظار !
اين است معناي زندگي و بايد به همين دو روياي زيبا تكيه داشت و زندگي كرد.
اميد و انتظار !!!!

11:12  | پرستوي دلشكسته
|

غروب يعني كوچ خورشيد به جايگاهش اما بسيار شكوه انگيز .......
آري غروب آن هنگام است كه خورشيد پس از يك فعاليت روزانه خسته به جايي
روان مي شود كه متعلق به اوست .
به راستي چه رازي در اين همه شكوه نهفته است كه بيشتر دلها را مجذوب خود
كرده و عده اي به عشق نظاره اش پشت پنجره ها مي ايستند و به رفتنش هر چند
دل را غمگين مي سازد مي نگرد .
نمي دانم خورشيد آن لحظه به چه مي انديشد اما هر چه هست درد همان انسان هايي
است كه مشتاقانه انتظار غروب و رنگ نارنجي را مي كشند .
آري خورشيد صبحگاهان ،آن هنگام كه نسيم برروي گلبرگ ها بوسه مي زند از پشت
كوهستان هاي يخ زده طلوع مي كند و آرام آرام مي تابد و بالا مي رود
.آن هنگام كه بالاترين نقطه آسمان ايستاده و مي نگرد بر آنچه كه بر روي زمين
اين كره خاكي اتفاق مي افتد .او آن بالا به حال ما انسان ها كه گاهي ناسپاس ترين
مخلوقاتيم به حال ما كه با وجود اين همه برتري باز قدر جايگاهمان را نمي دانيم وآنچه
كه به ما مربوط نيست را انجام مي دهيم ، ما قدر منزلتي كه پروردگار به ما داده
ندانستيم ، تاسف مي خورد .خورشيد اينها را مي بيند و مي رود .
او آن هنگام كه ناسپاسي ها را مي بيند بغض مي كند ، اما چون خورشيد نا اميد شده
چون او را اسوه حرارت مي دانند ، گريه نمي كند و هنگام غروب به شكل گلوله اي
بزرگ و نارنجي ميهمان دريا مي شود و آن انسان ها يي كه از پشت پنجره به انتظار
ايستاده اند قطعا همان هايي اند كه همچون خورشيد قلب هايشان به درد آمده و خود
را همرنگ او مي دانند.
آري اين است راز آن هاله خونين و اين است راز زيبايي مهمان دريا و راز دل
دوستداران غروب خورشيد ........

برای تجديد قوا وروحيه پيدا کردن و نجات دادن خودم ازاين
سرگردانی فعلا تا مدت نامعلومی نيستم.
9:40  | پرستوي دلشكسته
|