تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386


 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند.

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم. ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم

تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و

 به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم ای کاش باد بودم و همه عصر را

 در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در

 خود داشته باشدکه مرهمی شود برای دلتنگی هایم.


 

15:58  | پرستوي دلشكسته   | 

سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386


 

 

 

به نظر شما زندگي بدون عشق را به چه چيزي مي توان تشبيه كرد؟

 

زندگي بدون عشق مانند درخت بدون شكوفه و ميوه مي ماند .
 زندگي بدون عشق زندگي نيست ....
 زندگي چيست ؟
عشق ورزيدن!و........؟
زندگي ماجرايي است پر هيجان ما در زندگي خود نشانه ها يي مي بينيم
حاكي از حضور خداوند در درون و بيرون ما .
 اگر چشم دل را باز كنيم مي توانيم اين نشانه ها را ببينيم و بخوانيم .
دنياي ما سرشار از معناست .
هر آنچه كه در درون و بيرون ما اتفاق مي افتد نامه اي است از عالم بالا كه بايد

 آن را باز كنيم و بخوانيم .
اين نامه ها را خداوند براي همه ما مي فرستد او از زبان همه چيز و همه كس و

همه حادثه ها با ما سخن مي گويد. 
عشق چيست ؟ عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است .
وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود كه همان خداست .آن گاه سهيم مي شوي خود را با ديگران
وقتي مي فهمي كه از هستي جدا نيستي .
آنگاه عاشق مي شوي .
عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است .
عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است .
 بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است .
نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است . نفرت عشق وارونه است .
 وقتي خود را نمي شناسي از همه مي ترسي در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي

 بي كران باز مي كني .
اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي و به آن ها

 قفل آهني بي اعتمادي مي زني .
وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي ديگر نيستي

تا احساس تنهايي كني
عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گياه و خورشيد و ماه

 و ستاره يگانه مي كند .
 عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست .
ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم .
بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي .
اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد .
 آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم .
 اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد . مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم .
از مرگ نمي ترسيد ؟  
 اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم
بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند .
 زيرا عشق نمي ورزند .
 عشق است كه زنده مي كند .

عشق كيمياست .
ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد .اين ضيافت هميشه برپاست .
بازيگران زندگي مي آيند و مي روند اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد
عشق تداوم مي يايد خنده تداوم مي يايد زندگي تداوم مي يابد
اگر به كيميايي عشق برسيم و ققنوس وار بر خاكستر مرگ خويش با ل و پر بزنيم بي ترديد

 حيات جاويدانه پيدا مي كنيم .
 پيش از آن كه مرگ به ما برسد ما بايد به عشق رسيده باشيم
 وقتي مرگ مي آيد بايد ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان مي بينند
 بايد مرگ را شگفت زده كنيم مرگ نبايد ما را بميراند.
 اگر بميريد دلتان بيشتر براي چه كسي تنگ مي شود؟  
 براي زمين .
زمين ما كه در كاينات بزرگ تر از ذره اي غبار نيست .
 خوشبخت ترين سياره عالم است .
بر روي اين ذره ي غبار حيات شكفته است زمين ما زنده است و نفس مي كشد.گ
وش بده پرنده ها مي خوانند نگاه كن درخت ها غرق شكوفه و ميوه اند
 آدم ها را ببين عشق ها را خنده ها را گريه ها را .
 آيا صداي آواز محزون آن عاشق تنها را نمي شنوي ؟ دختركي در باد مي رقصد
آيا او را نمي بيني ؟
 خوشا به حال زمين كه زنده است !
 خوشا به حال همه ي درخت ها !!
خوشا به حال باران !!
 خوشا به حال خورشيد وماه و ستاره ها !!!
 خوشا به حال شب !!
 خوشا به حال روز !!
خوشا به حال عشق !!
 خوشا به حال ما !!


 

8:0  | پرستوي دلشكسته   | 

چهارشنبه دهم مرداد 1386


 

 

من رشتهء محبت تو پاره می کنم
شايد گره خورد، به تو نزديکترشوم

امروز توی اتاق ، چراغ روشن بود و يه پروانه دائما دور اون ،

 می چرخيد و پر و بال می زد ،رفته بودم توی بحر اون...
تا ببينم کی خسته ميشه و يه گوشه می نشينه ، ولی انگار نه انگار که اون

 لامپ داغه و ممکنه پر و بالش رو بسوزونه...
اصلا مي شد کاملا حس کرد که اون از اين گرما داره لذت می بره و بقدری محو نور بود

که آخرش هم بعد از چند دقيقه ، بر اثر  سوختن بال هاش افتاد روی زمين...
اون رو برداشتم و بردم بيرون گذاشتمش ، نمی دونم زنده بود و رفت يا نه...

ولی من رو به فکر فرو برد.
با خودم فکر کردم ، توی تاريکی يه شب بی مهتاب ، در دل يه کوير ...

يه نفر يه آتش روشن می کنه... ممکنه حيون های زيادی از اون آتش بترسن و از يه حدی نزديکتر نيان ، ولی هر حيوانی هم که باشه ، با ديدن نور آتش ، از دور جذب اون ميشه و

شايد اصلا به طرف اون نور نياد ، ولی قطعا ، يه لحظه و چند ثانيه رو روش رو به طرف

 اون برمي گردونه تا ببينه چيه؟
فکر کردم که ما آدمها ، چقدر غافليم که نور خداوند و وجود اون رو ، حس می کنيم

 ولی برای نزديکتر شدن به اون ، سعی نمی کنيم...
يا بعضي هامون ، همون يه نگاه هم نمي اندازيم... البته بعضي ها مثل همون

 پروانه اونقدر مجذوب حق ميشن که فنا ميشن در اون...
و بعضی هم مي فهمن که نور کجاست ولی از اون گريزون ميشن ... و برخی ،

اونقدر غرق در خودشون هستن که همون يک توجه ساده رو هم ندارن...عجيب نيست...

                               پروانه عجب سوخت ، ز شمع رخ دوست...

 


 

13:18  | پرستوي دلشكسته   | 

شنبه ششم مرداد 1386


 

روز فرخنده ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر بر همگان به خصوص به پدر عزیزم که

 الان تقریبا 5 ماه است ندیدمش تبریک تهنیت عرض می کنم .

 

 واین شعرم تقدیم می کنم به او که عزیز تر از جانم است .

 

 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

 

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

 

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

 

به همان سبز صميمي ، به همان باغ بلور

 

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري که

 

سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو به خموشي ،

 

به تماشا ، به شکيبايي تو به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

 

به سخن هاي تو با لهجه شيرين سکوت

 

با تو سبزبودن ، چنان سبز که از سرسبزیش

 

 می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

 


 

15:45  | پرستوي دلشكسته   |