تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386


 

 

قلب يخي

 

كاش آن لحظه كه مي خواستي چشم هايت را براي هميشه از من بگيري ، آواز

محزون قلب شكسته ام را مي شنيدي . آواز غمگين قلبم را تمام قناري هاي عاشق

 شنيدند ، آخه تو چرا نشنيدي ؟

قلبم را بارها شكستي ، اما باز با تمام وجودم تو را خواستار بودم .

نيازي نبود براي يافتن معني عشق همه كتاب ها را زير رو كني . كافي بود فقط

يك بار به نگاهم چشم مي دوختي .ولي نگاه يخ زده ات ، هرگز گرماي نگاهم را

حس نكرد ومن مطمئنم قلب سردت هيچ گاه گرم نخواهد شد .چون قلب تو روزبه

روز سردتر مي شود و آفتاب عشق من نيز به زودي غروب مي كند و فقط تو

مي ماني ، قلب يخ زده ات

 

 

 

گل سرخي

 

مي خواهم با قلم بر دلي كه تو شكسته اي ، بنويسم : اگرمي دانستم تا ابد زنداني

عشقت مي شوم ، به خداوند سوگند هرگزبه چشمانت نگاهنمي كردم .

اما حالا كه در دام عشقت اسير شده ام ، مي نويسم : عشق من به تو

گل سرخي است كه فقط براي زنده ماندن به خار تمنا مي كرد . تو را به بي وفائي

 متهم نمي كنم . حتي گناهانت را نمي شمارم .فقط گريانم كه چرا هنگام رفتن نگفتي

كه من هم مانند تو چشمانم را بر روي تمام خاطرات مان ببندم كه حالا دلتنگ نشوم .

 من وجودم را به تووتو را به عشقي خيالي باختم .


 

9:36  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه بیست و سوم شهریور 1386


 

 

 

امشب آسمان بارانیست و باران زیباست

 

باران را دوست دارم . زیرا که پیوندیست بین من و باران

 

پیوندی به وسعت آبی آسمان و سپیدی ابرها.

 

باران! توای فراتراز همه ی وجود وای پاک ترین مقدسات آسما نی

 

امشب بر من ببار می خواهم برمن ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم باشد.

 

بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.

 

مگذار غبارغم همچنان بر تن خسته ام بماند.

 


 

9:48  | پرستوي دلشكسته   | 

دوشنبه دوازدهم شهریور 1386


 

 

 

هنگامی كه آوازه كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت شرری می شود

بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها دست به دامن مهتاب

نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....


 

12:20  | پرستوي دلشكسته   | 

چهارشنبه هفتم شهریور 1386


 

 

 

چه جمعه ها که يک به يک غروب شد نيامدي چه بغضهاکه درگلورسوب شد نيامدي

خليل آتشين سخن تبر بدوش بت شکن خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

براي ما که خسته ايم ودلشکسته ايم ! نه ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي

تمام طول هفته را درانتظارجمعه ام دوباره صبح وظهرشد غروب شد نيامدي براي

سلامتي ناجي دلاي عاشق ما حضرت صاحب الزمان عجل اله فرجه صلواتی بفرست

 که هرچه زودتر آقا ظهور کند .

 


 

10:53  | پرستوي دلشكسته   |