تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386

عشق..........
 

 

عشــق عشــــق عشـــــــق


نمی دانم كه این عشق چگونه بر كویر خشك قلبم بارید كه دل بی خبرم

 عاشق شد و به عشقش می بالد . . .

نمی دانم می داند كه با دیدنش می رود از تن و جانم خستگی . . .

نمی دانم تا كی عاشق می ماند . . .

نمی دانم می داند بدون او بی قرارم ، هیچم ، پیچم . . .

نمی دانم می داند در انتظار فردای با او بودنم . . .

نمی دانم چگونه سر کنم لحظات بی او بودن را . . .

نمی دانم می داند كه هیچگاه عشق واقعی نمی میرد . . .

نمی دانم می داند دوست ندارم در رویای كسی دیگر باشم . . . .


 

14:24  | پرستوي دلشكسته   | 

سه شنبه پانزدهم آبان 1386

فردا اگر ز راه نمی آمد...
 

               

 

فردا اگر ز راه نمي آمد، من تا ابد كنار تو مي ماندم

 من تا ابد ترانه عشقم را ، در آفتاب عشق تو مي خواندم

در پشت شيشه هاي اطاق تو، آن شب نگاه سرد سياهي داشت

دالان ديدگان تو در ظلمت ، گوئي به عمق روح تو راهي داشت

لغزيده بود در مه آئينه، تصوير ما شكسته و بي آهنگ

موي تو رنگ ساقه گندم بود، موهاي من، خميده و قيري رنگ

رازي درون سينه من مي سوخت، مي خواستم كه با تو سخن گويد

اما صدايم از گره كوته بود، در سايه ، بوته هيچ نمي رويد

ز آنجا نگاه خسته من پر زد، آشفته گرد پيكر من چرخيد

در چارچوب قاب طلائي رنگ، چشم مسيح بر غم من خنديد

ديدم اطاق در هم و مغشوش است، در پاي من كتاب افتاده

سنجاقهاي گيسوي من آنجا، بر روي تختخواب تو افتاده

از خانه بلوري ماهيها، ديگر صداي آب نمي آيد

فكر چه بود گربه پير تو، كه او را به ديده خواب نمي آمد

بار دگر نگاه پريشانم ، برگشت لال و خسته به سوي تو

مي خواستم كه با تو سخن گويد، اما خموش ماند بروي تو

آنگه ستارگان سپيد اشك، سوسو زدند در شب مژگانم

ديدم كه دستهاي تو چون ابري ، آمد به سوي صورت حيرانم

ديدم كه بال گرم نفسهايت، سائيده شد به گردن سرد من

گوئي نسيم گمشده اي پيچيد، در بوته هاي وحشي درد من

دستي درون سينه من مي ريخت، سرب سكوت و دانه خاموشي

من خسته زين كشاكش دردآلود، رفتم به سوي شهر فراموشي

بردم ز ياد اندوه فردا را، گفتم سفر فسانه تلخي بود

ناگه بروي زندگيم گسترد، آن لحظه طلائي عطر آلود

آنشب من از لبان تو نوشيدم، آوازهاي شاد طبيعت را

آنشب به كام عشق من افشاندي، زان بوسه قطره ابديت را

فروغ فرخزاد


 

9:46  | پرستوي دلشكسته   | 

جمعه یازدهم آبان 1386


 

بردن نام تو سخت است بيا برگرديم

گفتن راز به هر آينه سخت است بيا برگرديم

كوچه آبستن يك حس بد است اي يارم

تا تواني به دو زانوست بيا برگرديم

خانه دوست همين جاست بيا برگرديم

چاره درد همين جاست بيا برگرديم

آنكه روزي به غريبي دل او چاك زديم

مرهم زخم دلش اوست بيا برگرديم

مقصد راه تو پيداست بيا برگرديم

عالم دور چه زيباست بيا برگرديم

ديدن خرمن عشقت كه به تاراج رود

به خدا مرگ اقاقيست بيا برگرديم

بوته ياس چه تنها ست بيا برگرديم

چشم شيدا به تماشاست بيا برگرديم

نقره داغ رخت اي دوست نشستم تا صبح

جان عطر گل شب بو بيا برگرديم


 

15:11  | پرستوي دلشكسته   | 

چهارشنبه دوم آبان 1386


 

 

انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار ندارم.

 انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند. انتظار برای روزهای بهتر،

 انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفت های که راه گلویم را

 سد کرده اند، انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن صدایی

 عاشقانه از میان تیرگی شب، انتظار برای پایان روزمره گی ها، . . .

چه مفهوم آشنایی دارد انتظار! اما چقدر ناتوانم در بیانش.

بی هدف و سردرگم در بین کلمات و حروف در جستجویم تا شاید بتوانم این

 احساس بی پایان را معنا کنم، اما چه می شود. بعضی از چیزها را باید تجربه کنی

 تا معنایش را بدانی.

نمی دانم کدام احساسم، کدام جریان خیالم، کدام پرواز رویایم، برای بار آخر

 نجاتم خواهد داد؛ و مرا از این انتظار مرگبار و بی پایان رها می سازد و

جاده های بی سرانجام گم شده درمه پیش رویم را سرانجام می بخشند.

چه سردرگم و بی هدف در پی آرزوهایم مشتاقانه می دوم ، بدون دانستن آخر

 راه به پیش می روم ؛ پیش رفتنی در ورطه تنهایی ، در سکوت مرگ آوری

 که نهایت خط را برایم رقم خواهد زد؛

کی به پایان می آید این تشنگی جانسوز و طاقت فرسا؟ کی تمام می شود

 شب ظلمانی هجرت ، کی خورشید از ورای ابرها، رقص کنان بیرون می آید

و مرا به مقصد گمشده ام رهنمون می سازد.

کی به انتها می رسد این همه انتظار؟ نمی دانم چه میخواهم بگویم و نمی گویم!

 چون نمی توانم و زبانم ترسان است؛ ترسان از نکوهش ها،

 از ملامتهایی که مرا خواهند درید. همه چیز را می بینم و نمی بینم ،

می دانم و نمی دانم، می خواهم و نمی خواهم اما میخواهم تا

سکوتم را فریاد بزنم!


 

23:32  | پرستوي دلشكسته   |