تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386


 

 

هنوزم در پی اونم  که می شه عاشقش باشم

مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم

 

هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

 

هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه

نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه

 

می گن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس

من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا باشه

 

هنوزم در پی اونم که اشکهامو روی گونم

با اون دستهای پرمهرش  کنه پاک و بگه جونم بگه جونم

 

نکن گریه منم اینجام  بزار دستهاتو تو دستام

تو احساس منو می خوای منم ای وای ترو می خوام

 

خدایا عشق من پاک درسته عشقی از خاک

                        منم اون عاشق خاکی  که از عشق تو دل چاک

 


 

13:46  | پرستوي دلشكسته  

شنبه سیزدهم بهمن 1386


 

آن دم که باران می بارید وقطره های آن برروی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پراز

محبت و عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ،قطره اشکم است که ازچشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیرباران میرفتم

بدون هیچ چتروسرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو

 را احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمانم سرازیر شد

قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ،

همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر

گونه های من میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که درزیر

آن ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر

گونه های من می ریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی


 

20:30  | پرستوي دلشكسته  

یکشنبه هفتم بهمن 1386


 

هر چيز در دنيا شبيه خودش فکر ميکند . شبيه خودش زندگي ميکند .

شبيه خودش مي انديشد. من هم شبيه به خودم به خودم فکر ميکنم .

شبيه خودم عاشق مي شوم.شبيه خودم گريه مي کنم.باور کن من چيزي

 جزخودم نيستم که مي خواستم همان باشم که تو مي خواستي.
زمان که از کنارم گذشت تازه فهميدم چيزي که دست هاي گذشته ام را پر

 از اتفاقسربلندي مي کند همين ماندن کنار خويشتن است.

خيلي دوست داشتم دفتر آسمان را با برگ هاي پر از ستاره اش براي تو

ورق بزنم و مهتابي ترين شعر را براي تو بسرايم.

هميشه در من تنديسي به نام ترس بود ترسي به نام نديدن تو.

باور کن هميشه رويا هاي آدمي نه انتها دارند نه آغازي که بتوان آن ها را

کم رنگ يا ازياد برد .ناگزير بودم در اين باران از همه سو ، زير چتر

رويا هايتدوستت دارم ها را قدم بزنم.آه چه زيبايي سبزي دنياي مرا

 نفس مي کشد.
دلم ميخواهد هيچ متن نگفته اي سطر هاي فکرم را خط خطي نکند.
عشق من ؛ عشق تکرار نامکرريست.مثل ريزش باران مثل تو که وقتي

در من جاريمي شوي عطر تمام گلهاي دنيا در تنم ،گلدان هاي خاطره را

بيدار مي کند.

عشق مثل ديوانه ايست که از درخت حس با لا مي رود و از بالاي درخت

 براي اتفاق زلالش که همان معشوق باشد سرخ ترين سيب را مي چيند.

مي دانم از عشق سطر شدن شايد کار من نباشد اما عاشق به قول  سهراب ،

مثل يک ماهي است که در درياي دچار گرفتار است.
شادابي ِ بي وصفي با من راه مي رود ؛ زيرا تو با نگاه هاي زمستان زده ات

  سردي هزار دي را به من هديه کردي.
شادابي ِ بي  وصفي کنارم جاريست زيرا تو با ماندن رو به رفتنت عميق ترين

 دره زخم را در  اين کوه هميشه عاشق ماندگار کردي.به لحظه هايم خنديدي

و مثل حجم نمک بر زخم دهان باز کرده ام انگشت گذاشتي.هميشه دستهاي

مسموم خيانت از پشت کوه اعتماد را خنجر زده است .بغض کبودي گلويم را

 خيس درد کرده است .

چشم هايم پراز فانوسک هاي روشن اشک اند.

روحم در تنم به خلسه اي عجيب فرو رفته است.
نمي توانم ابر بيانم را بر سرزمين گفتن ببارانم و از سوئي ديگر نمي توانم

سنگيني سکوت را در کنار خودم اعتراف کنم.
قلبم آن لخته لجن نرم بوي تعفن عشق تورا گرفته...
فکر نمي کنم يک بار ديگر تحملم کناربرود و آن حس دوباره عاشقي

 دستم را بگيرد.

حتي اگر دوباره عاشق شوم.کاري کردي که هر کجا قدم مي گذارم چشم هايت

 رو به رويم را پر ميکند از شکل سليس خودت.گويي عشق فرمان داده به تو

 فکر کنم خوب من باورکن

 چه بخواهيم چه نخواهيم زمان دانش غريزي اش را در انسان به تماشا

مي گذارد؛ يعني زمان نه منتظر من نه منتظر تومي ماند .

زمان روي انتظارما پا مي گذارد وما روي همديگر.راستي کدام يک زودتر

 به مقصد مي رسيم ؟

من يا تو يا زمان؟

 


 

20:5  | پرستوي دلشكسته