تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

سرود جدایی
 

چه غریبانه می‌نماید نوای این دوری بزرگ. این همه فاصله میان من و تو،

 با کدام قدم‌ها پیموده می‌شود؟
وقتی که نه پایی برای رفتن است و نه نفس‌هایی که خسته از

جستجوی تو،به شماره افتند
من هم‌چنان در این تنهایی تاریک، در این هوای بی‌کسی، منتظر،

 چشم به راهی دوخته‌ام که انتهایش غروب خورشید سوزانی است، که آتش

 فراق تو رابه تصویر می‌کشد. و چه خوش می‌سوزد این دایره‌ی حیران
ای آن‌که دلم امشب هوای بودنت را بهانه کرده، بدان! که فرصت بودن و

 بوییدن محدود است و زمان هم‌چنان در حسادت نزدیکی میان من و تو،

عقربه‌هایش را تندتر می‌چرخاند تا شاید این فاصله‌ را دورتر،

و نقطه‌ی پایان را نزدیکتر کند
چه می‌شد اگر زمان و مکان نبود تا نه فرصت کمی در میان باشد و

نه فاصله‌ای طولانی در پیش
چه می‌شد اگر که سرنوشت بازی دیگری را رقم می‌زد: بازی بودن

 و دیدن نه بازی کودکانه دویدن و نرسیدن...
که من اکنون نه توان کودکی‌ام باقی است و نه آن رویاهای پریدن.

بال‌هایم بریده، بر روی این زمین ناباوری،
در تحیرم که چه شد که شبانه، شبیخون دهشتناک این سرنوشت،

 میان من و تو، جدایی انداخت و زمان مرا با خود برد،‌

تا همیشه رویای رسیدن به تو، همانند رویای بازگشت به گذشته،

همانند یک سراب سرد باشد
دست‌هایم خالی، به بالا گرفته‌ام که بدانی تهی است از هرآنچه که پیش از

 این داشته‌ام و تو میدانی که مقصود چیست
به من نگاه کن! به این دفتری که سراسر سرود جدایی است.

به این قلم بنگر که تنها برای گفتن دردهایش می‌لغزد. و به این دستان تهی،

که جز نبودن و نداشتن، کلمه‌ی دیگری را به یاد ندارد

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
دوست دارم آن زمانی بنویسم که تو را در آغوش گرفته،‌

 سپیدی آخرین ورق این دفتر بی‌جلد راپر از لکه‌های جوهر مملو از بودن و

دیدن و رسیدن کنم.

ورق‌ها رو به اتمام... و تو در آن ناکجایی که نمی‌دانم چیست.

 اما می‌دانم که هر اندازه من از تو دور هستم، تو به من نزدیکی

 


 

13:30  | پرستوي دلشكسته  

جمعه شانزدهم فروردین 1387

به خدا پرنده بودن بهتر از این حال زاره
 

به خدا پرنده بودن بهتر از این حال زاره

آسمون مث زمین نیست راه بن بستی نداره

اگه شد یه روزگاری منم از قفس پریدم

به همه می گم که بی تو یه روز خوشم ندیدم

خوشی هام تاوقتی جون داشت که تو بودی درکنارم

حالا بی تو نازنینم من که روز خوش ندارم

می دونم که تو نخواستی بری و منو تنها بزاری

جای عشق توی وجودم گلای غم رو بکاری

رفتی و قلب من اینجا زیر پای غم لگد شد

همه می گن اشکای من واسهء عشقم هدر شد

من می دونم که وجودم لایق وجود تو نیست

صدای همیشه خستم لایق سکوت تو نیست

مهربون بگو که تا کی مهمون قفس بمونم

به خدا برای چشمات تا ابد با عشق می خونم

می خونم تا که بیای و د ستای تو رو بیگیرم

شایدم برای دوریت یه روز از غصه بمیرم

تو بگو که من بمیرم یا هنوزم هست امیدی؟

می خوام از امید بخونم لحظه ای که تو رسیدی

 


 

10:17  | پرستوي دلشكسته  

جمعه نهم فروردین 1387

تو نیستی که ببینی...
 

تو نیستی که ببینی
 
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
 
در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...

از فریدون مشیری


 

10:26  | پرستوي دلشكسته