تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق -

شنبه سیزدهم بهمن 1386


 

آن دم که باران می بارید وقطره های آن برروی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پراز

محبت و عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ،قطره اشکم است که ازچشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیرباران میرفتم

بدون هیچ چتروسرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو

 را احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمانم سرازیر شد

قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ،

همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر

گونه های من میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که درزیر

آن ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر

گونه های من می ریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی


 

20:30  | پرستوي دلشكسته