تبليغاتX

                                       سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
 

پرستوی افق -

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386


 

 

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم

دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود. 
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود. 
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد. 
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود. 

تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟.......تنها. 
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم. 
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند، 
درها عبور غمناك مرا مي جستند. 
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم. 

ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي. 
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت: 
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه  
تپش هايم. 
من از برگ ريز سرد ستاره ها گذشته ام 
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم. 
دستم را به سراسر شب كشيدم ،  
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد. 
خوشه فضا را فشردم، 
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد. 
و سرانجام  
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم. 
 
ميان ما سرگرداني بيابان هاست. 
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست. 
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.  
 
سهراب


 

10:38  | پرستوي دلشكسته